چكيده بحث
همه مسلمانان اتفاق نظر دارند بر وجوب معاد، بدليل اينكه اگر معاد نباشد تكليف قبيح خواهد بود و اينكه معاد، امكان وقومي دارد و پيامبر راستگو نيز از مبعوث آن خبر داده است،كه در قرآن هم آياتي هستند كه بر آن دلالت داشته و منكر آن را رد كرده است و بین متکلمین بحث است به اینکه آیا معاد روحانی است یا غیر روحانی و همانطور که خواهد آمد به صورت جسمانی قابل تصور است.
مقدمه
مسئله معاد يكي از پر اهميتترين مسائل اعتقادي است و شايد بتوان گفت كه بعد از مسأله توحيد مهمترين مسألهي ديني و اسلامي است كه بحثي مفيدتر از آن وجود ندارد.
يكي از آگاهيهاي لازم در مسير زندگي صحيح و انساني شناخت مبدأ هستي است و شناخت ديگري كه در اين زمينه لازم است و انسان بدون آن نميتواند دست به انتخاب راه بزند و مسيري صحيح و انساني را براي زندگي خود برگزيند شناخت و آگاهي نسبت به معاد و نهايت راه آينده است.
هدفي كه پيغمبران الهي آمدهاند تا مردم را به اين دو حقيقت معتقد و آشنا كنند: يكي به خدا و ديگري به قيامت و يا همان معاد.
آنكس كه در حركت خود هدفي را دنبال نميكند و يا از مقصد و نهايت حركت آگاهي نداردچگونه ميتواند در انتخاب و گزينش يك راه از ميان راههاي متعدد و گوناگون روش صحيحي داشتهباشد؟!
بنابراين بايستي علاوه بر شناخت و آگاهي نسبت به مبدأ هستي و خداوند عالم، نسبت به عالم پس از مرگ و جهان آخرت و كيفيت معاد و رستاخيز نيز آگاهي كافي داشته باشيم تا براي رسيدن به سعادت و كمال حقيقي درآن جهان نيز مسيري صحيح و روشي انساني را در زندگي انتخاب نمائيم. انتخاب كه علم و آگاهي ديگري نيز ضرورت پيدا ميكند و آن شناخت و آگاهي نسبت به رابطه اين جهان با جهان پس از مرگ است و اينكه اگر چنين ارتباطي وجود دارد كيفيت آن چگونه است؟
هر يك از دو مسئله فوق اگر مبهم بماند و براي انسان روشن نشود فرد همچنان در حيرت و سرگرداني و بر سر دو راهي خواهد ماند، و اگر با اين جهل و ناآگاهي دست به انتخاب راه و گزينش مسير زندگي زند، هرگز مصون از گمراهي و خطا نخواهد بود.اگر انسان براي فنا آفريده شده بود بايد عاشق فنا باشد، و از مرگ هرچند مرگ به موقع و در پايان عمر لذت برد، در حاليكه ميبينيم قيافه مرگ به معني نيستي براي انسان در هيچ زماني خوشايند نبوده، سهل است، با تمام وجودش از آن ميگريزد.
تأثير عقيده به معاد نه تنها در زندگي فرد بهخوبي مشاهده ميشود، بلكه در جامعه نيز ظاهر ميشود و رفتار و كردار افراد نسبت به يكديگر را تحت كنترل در ميآورد. كسيكه حقيقتاً معتقد به معاد و رستاخيز و پاداش و كيفر اخروي باشد كمتر به خود اجازهميدهد كه حقوق اجتماعي ديگران را زير پا گذارد و يا نسبت به فرد خاصي، ظلمي روا دارد. يا در محدوده زندگي خود، فضايل اخلاقي و شرافتهاي انساني را ناديده انگارد.
بخٔٔٔشٔ اول : اصل معۣاد
تعريف معاد:
واژه مبدأ معاد در اصطلاح قرآني هستند هر چند كه در تعبيرات قرآن كلمه معاد نداريم از همه اسمهاي قيامت معروفتر معاد است ولي اين اصطلاح شرعي نيست يعني اصطلاح متشرعه است كلمهي معاد را ظاهراً متكلمين ابداع نمودهاند كه ميتواند كلمهي درستي هم باشد يعني با تعبيرات قرآن منطبق بوده عود يعني بازگشت و در جايي به كار ميبرند كه يك چيزي از يك اصلي آمده باشد و دو مرتبه به آن اصل برگردد.
كلمه معاد از حيث لغوي ممكن است اسم زمان باشد به معناي زمان عود و بازگشت و ممكن است اسم مكان بوده و به معناي مكان عود باشد. و نيز ممكن است معناي مصدري باشد به معناي رجوع الي مكان.چنانچه گفته شده : تطلق المعاد علی ثلاثه معان، احدها المعنی المصدری من العود و هو الرجوع الی مکان و ثانیها و ثالثها مکان العود و زمانه
المعاد المدنی : ای البدن و الروح التی هی الا صلیه التی لا تقبل الزیاده و النفصان و عند الحکما المعاد بالنفس لا للبدن و هو باطل باجماع المسلمین (مجمع البحرین ص272)
و در اصطلاح كلامي عبارتست از روزي كه همه موجودات زنده پس از مردن و پراكنده شدن
اجزائشان درباره آن روز مجتمع شده و زنده گرديده و به منظور حجازات عمل يعني ثواب يا كيفر برانگيخته ميشوند.
اعتقاد به معاد جزء ضروريات دين
در دين مبين اسلام چيزهايي است كه بايد به آنها معتقد بود، به اين معنا كه اعتقاد به آنها از اعتقاد به پيغمبر منفك نيست؛ «بايد» به اين معناست نه به معني تكليف، به معني اينست كه انفكاكپذير نيست كه انسان به پيغمبر و اسلام ايمان و اعتقاد داشته باشد ولي به اين چيز ايمان نداشته باشد مثلاً روزه ماه مبارك رمضان، ميگويند كه روزه ماه مبارك رمضان از ضرر و زيان اسلام است كسي كه روزه نگيرد و بدون عذر روزه بخورد اين آدم فاسق است ولي اگر كسي منكر روزه باشد از اسلام خارج است؟ چرا؟ براي اينكه اسلام ايمان به وحدانيت خدا و ايمان به پيغمبر است و امكان ندارد كه كسي به گفته پيغمبر ايمان داشته باشد ولي روزه را منكر باشد چون اينكه در اين دين روزه هست از ضروريات و از واضحات است يعني نميشود انسان در در ذهن خودش ميان قبول گفته هاي پيغمبر و قبولكردن روزه تفكيك كند ولي خود مسئله اعتقاد به روزه ايمان نميآورد.
اما گذشته از اينكه مسأله معاد در قيامت مثل روزه از ضروريات اسلام است (يعني نميشود كسي معتقد به پيغمبر باشد ولي منكر معاد باشد) در تعبيرات قرآن كلمه ايمان به قيامت، ايمان به يوم آخر آمده است؛ يعني پيغمبر مسأله معاد را به عنوان يك چيزي عرضه كرده است كه مردم همانطوريكه به خدا ايمان و اعتقاد پيدا ميكنند به آخرت هم بايد ايمان و اعتقاد پيدا كنند كه معني آن اين ميشود كه همينطوري كه خداشناسي لازم است (يعني انسان در يك حدي مستقلاً با فكر خودش بايد خدا را بشناسد) در مسأله معاد نيز انسان بايد معاد شناس باشد؛ يعني پيغمبر نيامده است كه در مسأله معاد بگويد چون من ميگويم معادي هست شما هم بگوييد معادي هست؛ مثل اينكه من گفتم روزه واجبست شما هم بگوييد روزه واجبست نه، ضمناً افكار را هدايت و رهبري و دعوت كرده كه معاد را شناخته، معرفت و ايمان به معاد پيدا كنند.
ارتباط معاد و عدل الهي
عدل الهي ايجاب ميكند كه در پس اين جهان عالمي ديگر و نظامي گستردهتر وجود داشته باشد كه در آنجا پروردگار پاداش يا كيفر اعمال بندگان را بدهد و عدل او درباره همگان به مرحله اجرا درآيد از اين روي روزي را براي داوري مقرر فرمودهاست كه فراخواهد رسيد و همان روز قيامت است و آن حقيقتي است و شكي در آن نيست و ان الساعه لاريب فيها(سوره حج آيه 7 ) و الا عدالت و حكمت خداوند مخدوش خواهد شد قرآن كريم معاد را به منظور حسابرسي و تعيين مجازات ضروري دانسته است و از ابتدا مشيت الهي بر اين قرار نگرفته است كه بعد از دنيا آخرتي باشد : افحسبتم انما خلقناكم عبسا و انكم علينا لا ترجعون(المومنون آيه 115)«آيا پنداشتهايد كه ما شما را بيهوده آقزديهايم و شما به نزد ما بازگردانده نميشويد» اگر مجموع الي الله و معاد نباشد خلقت انسان بيهوده خواهد بود اگر خداوند بعد از اين عطا و يا بخششها انسان را به حال خود ميگذاشت و با فرارسيدن مرگ پرونده وجودي وي را مخدوم ميكرد آن همه مهارت و دقت در خلقت او چه فايدهاي ميداشت ؟
آيا چنان كاري دور از بصيرت و حكمت و بعيد از انصاف عدالت نميبود؟ اگر قيامت نباشد امر و نهي الهي ضمانتي ندارد و اگر آخرتي نميبود مؤمن و فاسق با هم مساوي بودند اگر معادي نباشد حساب و كتابي براي رسيدگي به گفتار و كردار و رفتار و نوشتار انسانها نباشد جهان آفرينش گزاف و باطل خواهد بود، زيرا ميان وارستگان و تبهكاران فرقي بين عادل و ظالم امتيازي نميبود، هر كس هر چه كرد از بين ميرفت؛ نه پاداشي در ميان بود كه به پارسيان بدهند و نه كيفري كه به مجرمان بچشانند عقيده به معاد روح يأس و احساس بي معني بودن و پوچي زندگي را از انسان دور ميسازد ارزش زندگي و معنيدار بودن زندگي به آن است كه انسان معتقد به حيات جاودان باشد و در نتيجه دلبستگي دنيا را نيز قدر ميشناسد قيامت تعادل در نظامات خلق است و غايت نگري در آفرينش و ايصال هر مستحقي به حقش و يا هر حقي به مستحقش و اين بنابر مقتضاي حكمت حضرت حق و عادل بودن اوست عدالت او نيز مستلزم برقرار ساختن تناسب ميان مقدمات و نتايج و رساندن هر صاحب حقي به حقش است و طبعاً براي تحقق مفهوم عدالت حيات ديگري لازم است كه جلوهگاه عدالت باشد و بدين طريق معاد يك امر حتمي و قطعي تلقي ميگردد إن الله لا يظلع الناس شيئاً «خداوند هيچ ستمي به مردم روا نمي دارد»(سوره يونس آيه 44 )
انسان به گونهاي طبيعي از آغاز پيدايش و انجام خود و معاد و ملاقات با خداوند داراي نوعي حركت و سير تكاملي است. قولهتعالي: يا ايها الانسان انك كادح إلي ربك كدحا فملاقيه «اي انسان تو به سوي خدايت ميشتابي و بالاخره او را ديدار خواهي كرد»(انشقاق آيه 6)و لذا اعتقاد به حيات جاودان است كه به زندگي انسان قدر و ارزش ميدهد تا در سايه فرصت عمر خود بيشتر تلاش كند و توشه اي براي آخرت فراهم آورد.
ايجاب عدل و حكمت خداوند، حيات جاويدان است
با توجه به اينكه بحث به سوي عدل و حكمت كشيده شد لازم است كه توضيحي درباره اين دو اصل بدهيم كه چگونه است كه عدل الهي و هم حكمت الهي حيات جاويدان را ايجاب ميكند و چگونه است كه اگر فرض كنيم حيات جاوداني در پي اين حيات محدود نباشد كه هر كس به نتيجه كردارش برسد آفرينش جهان وانسان هم از نظر عدل الهي غير قابل توجيه است و هم از نظر حكمت الهي. از عدل الهي آغاز ميكنيم اگر حيات جاويدان دركار نباشد مثل انسانهايي كه در نظام ايمان و عمل حركت كرده اند و انسانهايي كه در نظام ضد ايمان و عمل حركت كرده اند مثل شاگرداني هستند كه برخي تكاليف خود را به نحو احسن انجام دادهاند و برخي ديگر وقت خود را به بازيگوشي گذراندهاند و معلم بخواهد همه آنها را از نمره محروم كند اين محروميت ظلم و خلاف اصل عدل است اين مطلب را با بياني سادهتر نيز ميتوان گفت و آناينكه خداوند مردم را به ايمان و نيكوكاري دعوت كرده است مردم در پذيرش اين دعوت دو دسته شدهاند: برخي اين دعوت را پذيرفته و نظام فكري و عملي خود را با آن تطبيق دادهاند و برخي ديگر نپذيرفتهاند و به بدكاري و فساد روي آوردهاند از طرف ديگر ميبينيم كه نظام اين جهان بر اين نيست كه صد در صد نيكوكاران را پاداش و بدكاران را كيفر بدهد بلكه برخي نيكوكاريها است كه حيات انسان با آن پايان مييابد و مجالي براي پاداش نيست پس بايد جهان ديگر باشد كه نيكوكاران پاداش كامل نيكوكاري خود را دريافت كنند و بدكاران كيفر كار خود وگر نه عدل الهي معني نمييابد.
ü اما از نظر حكمت الهي
ما انسانها كارهاي مان بر دو قسم است كارهاي بيهودهاي که نتيجه اي بر آن مترتب نيست، و ديگر كارهاي بخردانهاي که نتايج خوب به بار ميآورد كار حكيمانه خداوند كاري است كه بنده را به كمال لايق خود برساند و كار عبث خداوند آنست كه بندهاي را بيافريند بدون آنكه وي را به كمال لايقش برساند اينجاست كه فكر بيهودگي و پوچي در آفرينش براي گروهي پيدا شده است ميگويند جهان حكم قافلهاي را دارد كه همواره در راه است و پيوسته منزل عوض ميكند و هيچگاه به مقصد واقعي نميرسد هر مقصد به نوبه خود يك منزل است زيرا طبيعت از آن نيز ميگذرد و آنرا پشت سر ميگذارد بديهي است كه يك حركت و يك سفر آنگاه معنا پيدا ميكند كه يك مقصد واقعي در انتظار باشد اما اگر همه مقصدها و منزلها تنها رفتن ها باشد و منزلها و رسيدن ها نداشته باشد اين حركت و اين سفر جز بيهودگي چيزي نيست.
پاسخي كه قرآن ميدهد اين است كه آري اگر تنها طبيعت و دنيا بود و بس، اگر همه از اول براي مردن و همه روئيدنيها براي پژمردن بود جاي اين اشكال و شبهه بود اما هستي به دنيا محدود نمي شود دنيا آخرت را به دنبال دارد دنيا رفتن و رسيدن به آخرت است علي(ع) ميفرمايد: الدنيا دار مجاز الاخره دار قرار1 اگر جهان آخرت نبود اين جهان مقصد نهايي نداشت و به اصطلاح قرآن خلقت و آفرينش عبث و باطل بود.(نهج البلاغه خطبه194)
پس به حكم عقل و وجدان و به اقتضاي قانون عدالت در نظام هستي بايد در ماوراي اين عالم عالم ديگري باشد كه همه افراد بشر پس از مرگ در موقف سنجش و حساب اعمال بایستند و هر يك نتايج اعمال خود را ببينند لازمهي حكمت الهي اينست كه زندگي انسان بي پايان و هدف دار باشد و آنچه در اين جهان از معنويات به دست ميآورد با مرگ او از بين نرود و در جايي عدالت اجرا گردد و افراد نتيجه زحمات و كوششهاي خود را دريافت كنند و هر فرد مستحقي به همان حقي كه استحقاق آنرا بر اساس آزادي در اراده و اختيار خود در زمينه روح و وجود خود يافته است برسد قرآن شرط عبث نبودن زندگي را بازگشت به سوي
خداوند در جهان ابدي ميداند.
چرا معاد را جزو اصول دين برشمردهاند
در اين رابطه قبلاً توضيحاتي داديم اما با توجه به اهميت بحث صلاح ديديم كه كمي بيشتر به اين بحث بپردازيم چون خيلي اشخاص سؤال ميكنند و ميگويند شهادتين كه انسان با آن
مسلمان ميشود دو چيز بيشتر نيست: «اشهدان لااله الا الله و اشهدآن محمد رسولالله» ديگر چرا
مسأله معاد را جزء اصول دين قرار دادهاند؟ خوب آدمي كه به پيغمبر ايمان داشته باشد به هر چه پيغمبر گفته ايمان پيدا ميكند پس بايد بگوييم اصول دين دو چيز بيشتر نيست: توحيد نبوت معاد فرع و طفيلي نبوت است چون ما به نبوت اعتقاد داريم و پيغمبر از معاد خبر داده به معاد هم اعتقاد داريم همانطوريكه چون پيغمبر گفتهاند نماز واجب است به نماز هم اعتقاد داريم نماز هم از ضروريات است روزه هم از ضروريات است حج هم از ضروريات است.
اين ايراد وارد نيست علت اينكه مسلمين معاد را جزو اصول دين قرار داده اند اين بوده كه اسلام درباره معاد يك امر علاوهاي از ما خواسته يعني نخواسته ما فقط آن را به عنوان يكي از ضروريات اسلام به طفيل قبول نبوت قبول كرده باشيم خواسته كه خود ما هم مستقلاً به آن ايمان و اعتقاد داشته باشيم و لهذا قرآن استدلال ميكند بر قيامت؛ استدلال بر روزه نميكند، ميفرمايد كه روزه را پيغمبر گفته ولي استدلال مي كند بر قيامت چه ان استدلالي كه پايه آن خود توحيد است و چه آن استدلال كه پايه آن نظام خلقت است.
تفسيرهاي متكلمين در رابطه با معاد
در رابطه با معاد متكلمين ما تفسيرهاي گوناگوني كردهاند و هر كدام بسته به نظر خود در رابطه با آن بحث كردهاند كه در اينجا با توجه به اينكه بنا را براختصار گذاشتيم توضيحاتي را در رابطه با آنها ارائه ميكنيم :
ü اعاده معدوم :
بعضيها خيال كردهاند معاد يعني اعاده معدوم. متكلمين قديم چقدر روي اين قضيه بحث ميكردند كه اعاده معدوم محال نيست. براي اينكه فكر ميكردند معاد يعني اعاده معدوم،قيامت يعني اعاده معدوم : يعني اول فرض ميكردند كه اشياء معدوم مطلق ميشوند آنوقت ميگفتند آيا اگر چيزي معدوم مطلق شد،بار ديگر امكان دارد وجود پيدا كند و يا اين از محالات است؟ اين يكي از مسائلي است كه فلاسفه با متكلمين گلاويز بودند يعني مسأله اعاده معدوم .
فلاسفه ميگويند اولاً اشخاص معدوم نميشوند تا بخواهند اعاده شوند، آنها ميگويند معدوم ميشوند. متكلمين ميگويند اعاده معدوم ممكن است و فلاسفه ميگويند محال است.
ü عود ارواح به اجساد :
برخي ديگر معاد را تعبير به عدد ارواح به اجساد خودهاند، يعني انسان وقتي كه ميميرد روحش از بدنش مفارقت نموده و اين روح جداي از بدن بوده تا وقت قيامت و هنگاميكه قيامت به پا شد آن وقت روحها بر ميگردند به بدنهاي خودشان
ü عود ارواح به خداوند :
برخي محدثين مانند علامه مجلسي ادعاي اجماع كردند بر اتفاق همه اديان به عود ارواح به اجساد ولي برخي ديگر اجماع برابر اين ذكر كردند كه عود ارواح به سوي پروردگار است نه به سوي اجساد البته ما نميخواهيم نظريات را رد يا قبول كنيم و صرفاًدر این فصل قصد بيان نظريات مختلف را داريم .
ü عود ارواح به خداوند با كيفيت جسماني :
برخي قائلند بر اينكه : در عين اينكه معاد عود به پروردگار است نه عود ارواح به اجسام ولي باز هم كيفيت جسماني دارد. اينها اعتقاد دارند قواي حياتي انسان دو طبقه است :طبقه جسدي و طبقه غير جسدي و انسان داراي بدني است كه آنرا بدن مثالي و بدن برزخي ناميدهاند و آن بدن با اين بدن متحد است الان وجود دارد و وقتيكه انسان ميميرد اين بدن حكم يك تفالهاي را دارد و آن حكم جوهر را. اين بدن است كه دائماً متحلل و فاني ميشود و بدل پيدا ميكند
ü تجديد حيات مادي دنيا به شكل ديگر:
برخي ديگر خواستهاند مثل دسته اول معاد را يك امر مادي و طبيعي بدانند ولي بدون اينكه نيازي باشد كه بگويند عود ارواح به اجسام، اينها ميگويند كه ارواحي به اجسام عود نميكند،چون اساساً ارواحي وجود ندارد،بلكه خود حيات مادي تدريجاً به شكل ديگري تجديد ميشود
بخشٔ دوم
ادله معاد
اصل مسأله معاد و رستاخيز و ضرورت آن از طرفي بايستي مورد بحث عقلي واقع شود و براهين و استدلالات عقلي در اين زمينه بيان گردد و از طرف ديگر لازم است كه معاد در قرآن كريم نيز مورد ملاحظه قرار گيرد و آيات فراواني كه در اين زمينه وارد شدهاند مورد بحث و بررسي واقع شود در اين بحث از آنجا كه مسائل عقلي و سير منطقي مباحث درست به ترتيبي است كه در قرآن كريم مطرح شدهاست لذا ما در اينجا سير قرآن را برميگزينيم و مسائل مربوط به معاد را به شيوهاي كه قرآن كريم مطرح ساخته طرح ميكنيم .
اصل معاد و مباحث مربوط به آن در قرآن كريم در سه مرحله بيان و طرح گرديده است:
نخست قرآن كريم در مقام رفع استبعادات منكرين اصل معاد برآمدهاست به آنها گوشزد مينمايد كه هيچ دليلي بر انكار اصل معاد ندارند و آنچه را كه بدان معتقدند صرفاً مبتني بر يك نوع استبعاد بيپايه و سست است.
در مرحله بعد به بيان «امكان معاد» پرداخته و در دو بخش اين مسئله را طرح نموده است :
الف) رفع و پاسخگويي به شبهاتي كه منكرين اصل معاد در اين زمينه مطرح ساختهاند
ب) ارائه نمونهها و حوادثي كه غالباً قابل تجربه و مشاهده بوده و ميتوانند مويد اصل معاد قرار گيرند.
و سرانجام قرآن در مرحله سوم ضرورت معاد را مورد بحث قرار داده است و استدلالات خود را در اين زمينه بيان كردهاست.
مرحله اول : رفع استبعاد منكرين
در اين زمينه آيات متعددي هست كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم :
و قالوا ماهي الا حياتنا الدنيا نموت و يحي و ما يهلكنا الا الدهر و مالهم بذلك من علم ان هم الا يظنون* و اذا تتلي عليهم اياتنا بينات ما كان حجتهم الا ان قالوا ائتوا بآبائنا ان كنتم صادقين* قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الي يوم القيامه لاريب فيه ولكن اكثر الناس لا يعلمون
كافران گفتند كه زندگي جز همين زندگي دنيا و حيات و مرگ طبيعي نيست،و طبيعت و روزگار است كه ما را هلاك ميسازد (پس از آن رستاخيز و قيامتي در كار نيست) و حال آنكه كافران در اين زمينه هيچ علم و آگاهي ندارند و اين نيست جز آنكه از روي ظن و گمان خويش سخن ميگويند * و هنگاميكه آيات روشن و آشكار ما بر آنها تلاوت ميشود دليلي جز اين ندارد كه بگويند اگر معاد در رستاخيز حقيقت دارد و دوباره زنده شدن پس از مرگ امكان دارد پس پدران ما را زنده كنند ! * اي پيامبر بگو خداست كه شما را زنده ميكند سپس ميميراند و بار ديگر در روز رستاخيزي كه شكي در آن نيست جمع ميكند،اما با اين همه اينها غالب مردم از اين حقيقت غافلند و بدان علم ندارند»(جاثيه /26-24)
در آيات متعددي استبعاد و انكار مشركين نسبت به اصل معاد در قالب پرسشهاي راجع به زنده شدن پس از مرگ بيان گرديده است.
«ءاذا متنا و كنا ترابا و اذاما ءأنا لمبعوثون : آيا وقتي كه ما مرديم و تبديل به خاك و استخوان شديم، آيا باز هم ما برانگيخته ميشويم !»(صافات آيه 16 )
«ءاذا متنا و كنا ترابا و عظاماً ءإنا لمدينون: آيا وقتي كه ما مرديم و تبديل به خاك و استخوان شديم، آيا دوباره زنده شده و جزا خواهيم ديد؟»(صافات آيه 53 )
أإذا ماتنا كنا تراباً ذلك رجع بعيد : آيا وقتي كه ما مرديم و تبديل به به خاك شديم (بار ديگر زنده خواهيم شد؟!) اين بازگشت بسيار بعيد است!!»ق آيه 3
« و كانوا يقولون أإذا متنا و كنا تراباً و عظاماً أإنا لمبعوثون*أو آباؤنا الاولون: و (منكرين معاد) ميگفتند: وقتي كه ما از دنيا رفته تبديل به خاك و استخوان پوسيده شديم آيا باز بار ديگر برانگيخته خواهيم شد؟!» و آيا پدران گذشته ما نيز زنده خواهند شد»واقعه آيه 48 -47
«... و لئن قلت إنكم مبعوثون من بعد الموت ليقولن الذين كفروا إن هذا سحر مبين-...: و (و اي پيامبر )اگر به كافران بگوئي كه شما بعد از مرگ دوباره برانگيخته خواهيد شد به تحقق خواهند گفت كه اين سحر و جادوي آشكاري بيش نيست(و سخن بي پايه و موهومي است)!»هود آيه 7
«و قالواأإذا ظللنا في الارض أإنا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون: (كافران از روي تعجب) ميگويند آيا وقتي ما در زمين نابود شديم باز دوباره خلقت جديدي خواهيم يافت؟!(آري زنده خواهند شد) اما اينان به ( روز رستاخيز) ديدار پروردگارشان كافرند»سجده آيه10
قرآن كريم در برابر تمامي اين استبعادات چنين مي فرمايد:
«... و ما لهم بذلك من علم إن هم الا يظنون: اينها در اين هرگز از روي علم سخن نميگويند و جز پندار و گمان باطل چيزي در سر ندارند.»جاثيه آيه 24
«ويل يومئذ للمكذبين *الذين يكذبون بيوم الدين* و ما يكذب به الا كل معتد أثيم*إذا تتلي عليه آياتنا قال اساطير الاولين* كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون: واي بر تكذيب كنندگان( در روز رستاخيز)، آنها كه روز جزا و معاد را تكذيب ميكنند، (در حقيقت) اين روز را جز ظالمان و گنهكاران دروغ نمي پندارند. وقتي كه بر اينان آيات ما تلاوت ميشود ميگويند.
اين سخنان افسانههاي پيشينيان است. (اما) چنين نيست، بلكه زنگار و سياهي آنچه اينان انجام داده و كسب كردهاند بر دلهاشان نشسته ( و از راه حق منحرفشان ساخته است)مطففين آيه 14-10
از مجموع آيات ذكر شده چنين برميآيد كه قرآن كريم انكار منكرين معاد را جز يك پندار و گمان واهي بيش نميداند و چنين عقيدهاي را فاقد دليل و بيپايه ميشمارد .
مرحله دوم : اثبات امكان معاد
پس از اينكه قرآن مجيد استبعاد منكرين را نسبت به مسأله معاد دفع مينمايد خود به بيان امكان معاد ميپردازد و اين مطلب را از دو طريق بيان ميكند : پاسخ شبهات و ارائه نمونهها
اينك ما به طرح شبهات و پاسخ آنها از آيات قرآني ميپردازيم .
ü اعاده معدوم :
از شبهات معروفي كه در زمينه اصل معاد مطرح گرديده شبه محال بودن اعاده معدوم است يعني محال است كه چيزي پس از اينكه معدوم گرديد دوباره موجود شود بدون اينكه وحدت وجودي و شخصي خود را از دست بدهد به گونهاي كه بتوانيم بگوييم اين موجود دوم عينا همان اولي است (دقت شود )
به نظر ميرسد كه اين شبه در ذهن بعضي منكرين معاد وجود داشته و لذا در برابر پذيرش اصل معاد سر تسليم فرو نميآورد و چه بسا آيه 10 سوره سجده نيز- كه قبلا ذكر آن گذشت- به همين شبه اشاره داشته باشد
قرآن كريم پاسخ اين شبه را در آيه بعد از آيه مذكور بيان نمودهاست آنجا كه ميفرمايد : قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم ثم الي ربكم [(اي پيامبر بگو علي رعم پندار شما هرگز نابود نميشويد و پراكنده و گم نميگرديد بلكه فرشته مأمور الهي شما را اخذ و دريافت ميكند و پس از آن شما به سوي پروردگار خويش بازگشت ميكنيد]
چنانكه در مباحث سابق نيز اشارهاي داشتيم تعبير «يتوفيكم» حاكي از اين است كه از ديدگاه قرآن هويت حقيقي انسان به بدن نيست و از اين رو آنچه كه پس از مرگ نابود ميشود و در زمين پراكنده و گم ميشود انسان واقعي نيست بلكه انسان حقيقي همان است كه فرشته مرگ آنرا اخذ و دريافت ميكند و آن همان روح است كه پس از مرگ بدن نيز زنده و پايدار باقي ميماند و هيچ وجه معدوم نميگردد بنابراين از ديدگاه قرآن شبه اعاده معدوم در مورد معاد بيجا و بيمورد است چراكه اصولاً در مسأله مرگ و معاد عدم و نابودي مطلق مطرح نيست و معاد و روز رستاخيز نه بدين معنا است كه انسان بكلي معدوم گردد و سپس در جهان ديگر وجود نو و دوبارهاي پيدا كند بلكه در حقيقت روح و نفس ناطقه انساني پس از اينكه قفس تن و جسم انسان را ميشكند و از اين زندان بدن رها ميشود به سير وجودي و تكاملي ادامه ميدهد تا آنجا كه در جهان ديگر بار ديگر به بدن تعلق گيرد و انسانها در محضر عدل الهي حضور يابند
ü تعلق روح به بدن
از شبهات ديگري كه در زمينه معاد و حيات پس از مرگ مطرح ميشود اينست كه بدون شك امكان معاد مستلزم اينست كه در جهان ديگر امكان تعلق دوباره روح به بدن و زنده شدن دوباره بدن وجود داشته باشد و پذيرش اين امر با توجه به پوسيده شدن و از بين رفتن بسيار مشكل به نظر ميرشد!!
در اينجا در حقيقت بازگشت شبه به اينست كه : آيا امكان دارد كه موجود مادي پس از اينكه حيات خود را از دست داد دوباره حياتي تازه پيدا كند ؟ آيات فراواني در قرآن كريم وجود دارد كه گويا در پاسخ چنين شبههايي وارد شده و در اكثر اين آيات خداوند با عرضه نمونههاي فراوان از حيات دوباره طبيعت امكان اين امر را بيان مينمايد و بدين وسيله پاسخ شبه مذكور را نيز ميدهد و هم از اين رو كه در پايان اغلب اين آيات به مسئله حيات دوباره انسانها اشاره ميكند و امكان معاد و رستاخيز انسانها را گوشزد مينمايد
ما در اينجا آياتي چند از قرآن كريم در اين زمينه ميآوريم كه در آنها به مسئله معاد و حيات پس از مرگ اشاره شده است و با بيانات مختلف امكان اين امر بيان گرديده و توهم منكرين معاد بيجا تلقي شده است :
-«هو الذي يرسل الرياح بشراً بين يدي رحمته حتي اذا اقلت سحابا ثقالا سقناه لبلد ميت فانزلنا به الماء فاخرجنا به من كل الثمرات، كذلك نخرج الموتي لعلكم تذكرون »- او خدايي است كه بادها را به نشانه بشارت باران رحمت به پيش ميفرستد تا هنگاميكه بادها ابرهاي سنگين را با خود همراه بردارند، آنگاه آنها را به شهر و دياري كه از فقدان آب، خشك و بيجان گشته هدايت ميكنيم و سپس بدان وسيله آب را فرو ميفرستيم و با آن ثمرات درختان و اشجار را از زمين ميرويانيم. همينگونه است كه مردگان را نيز دوباره از قبرها خارج ميكنيم، اميد آنكه شما بر احوال قيامت متذكر گرديد. اعراف آيه 57
« يا ايها الناس إن كنتم في ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب من نطفه و تري الارض هامده فإذا أنزلنا عليهما الماء اهتزت و ربت و أنبتت من كل زوج بهيج/* ذلك بأن الله هو الحق و انه يحيي الموتي و انه علي كل شيء قدير* و ان ساعه اتيته لا ريب فيها و أن الله يبعت من في القبور: اي مردم اگر شما در مورد رستاخيز دوباره خويش(و عالم پس از مرگ) شك شبههاي داريد بايد آگاه باشيد كه ما شما را نخست از خاك آفريديم و سپس از نطفه... و زمين را در حاليكه خشك و بي آب و علف گرديده مينگري، سپس هنگامي كه بر آن آب فرو ميفرستيم سبز و خرم شده و از هر نوع گياه زيبا در آن رشد و نمو ميكند.
اين (آثار قدرت) دليل بر اين است كه خداوند متعال حق است و اوست كه مردگان را زنده ميكند و اوست كه بر هر چيزي تواناست، و (از طرفي دليل بر اينست كه) رستاخيز و معاد حتماً واقع خواهد شد و هيچگونه شكي در وقوع آن نيست و به يقين خداوند تمامي انسانها را از قبر بر مي انگيزد( و دوباره زنده ميسازد).»حج آيه 5-7
« يخرج الحي من الميت و مخرج الميت من الحي و يحيي الارض بعد موتها، و كذالك تخرجون: (خداوند كسي را كه )موجود زنده را از موجود مرده و مرده را از زنده بيرون ميآورد و زمين را پس از مردن(و خشكيدن)دوباره سرسبز و زنده ميكند، اينگونه است كه شما در قيامت برانگيخته ميشويد.»روم آيه 19
«و الله الذي أرسل الرياح فتثير سحاباً فسقناه الي بلد ميت فأحييناه به ألارض بعد موتها، كذلك النشور: خدا است كه بادها را ميفرستد تا بدينوسيله ابرها را برانگيزد پس از آن ما سرزمين خشك ومرده را زنده ميكنيم. حشر و برانگيختن مردگان در قيامت اينچنين است.»فاطر آيه 9
در اينجا براي جلوگيري از اطاعه كلام از ذكر آيات ديگر خودداري ميكنيم و تنها به بيان نشاني آيات اكتفا مينماييم:
فصلت/39: «و من آياته...»
روم/50 : «فانظر الي آثار...»
زخرف/11 : «والذي نزل...»
ق/11 : «رزقاً للعباد...»
و در پاسخ میگوییم قرآن کریم در آیات متعدد به این مسئله توجه داشته و از این سئوال بدینگونه پاسخ میدهد که اگر حیات دوباره انسانها امر ممکنی نبود در آغاز خلقت و آفرینش انسانها نیز میبایست این امر کحقق نمیشد، و از طرفی روشن استکه تحقق دوباره یک پدیده نسبت به نخستین بار آسانتر و امکانپذیرتر بنظر میرسد.
اینک به برخی از آیاتی که در این زمینه وارد شدهاند اشاره میکنیم تا بدینوسیله پاسخ اشکال مذکور بر اساس آیات قرآن کریم به خوبی واضح گردد:
«فلینظر الانسان مم مخلق*خلق من ماء دافق*یخرج من بین الصلب و الترائب*انه علی رجعه لقادر- پس این انسان در خود بنگرد که (نخستین بار) از چه چیزی خلق شده است، از آب جهندهای (نطفه) خلق شده که از میان صلب پدر و سینه مادر بیرون میآید، براستی خداوند قادر است که پس از مرگ دوباره او را زنده سازد و حیاتی دوباره بخشد» 1
«یا ایها الناس ان کنتم فی ریب من البعث فانا خلقناکم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم من مضغه مخلقه و غیر مخلقه لنبین لکم، و نقرفی الارحام ما نشاء الی اجل مسمی ثم نخرجهم طفلا ثم لتبلغوا شدکم و منکم من یتوفی و منکم من یرد الی ارذل العمر لکیلا یعلم بعد علم شیئا...- ای مردم اگر شما نسبت به روز قیامت و قدرت خداوند بر زنده ساختن دوباره انسانها شکی دارید پس بدانید که ما نخستین بار شما را از خاک بیافریدیم و سپس از نطفه و پس از آن از علقه (خون بسته) و سپس از پاره گوشت تام و نیمه تام، تا در این تحولات و دگرگونیها قدرت خویش را بر شما آشکار سازیم. و از نطفهها آنچه را که بخواهیم در رحمها تا مدت معینی قرار میدهیم و سپس شما را به صورت کودکی خارج میسازیم تا زندگی نموده و به کمال رشد و بلوغ خود برسید. و در این میان برخی از شما میمیرند و برخی دیگر به سن پیری و دوران ضعف و ناتوانی میرسند تا آنجا که پس از برخورداری از علم و دانش و هوش و زندگی در آن سن هیچ چیز نمیدانند و نمیفهمند 2
«ایحسب الانسان ان یترک سدی * الم یک نطفه من منی و یمنی * ثم کان علقه فخلق فسوی* فجعل منه الزوجین الذکر و الانثی* الیس بقادر علی ان یحیی الموتی- آیا انسان چنین میپندارد که بدون ثواب و عقاب و مهمل گزارده میشود و هیچ غایت و غرضی در کار نیست ؟! آیا انسان مگر نخست قطره آب منی نبود؟ که پس از آن تبدیل به خون بسته شد و آنگاه آفریده و راست گردید؟ و پس از آن (خداوند) از او دو صنف نر و ماده قرار داد؟ آیا چنین خدای قادری نمیتواند بار دیگر مردگان را زنده سازد و در جهان دیگر همگی را حاضر نماید؟3
با توجه به آیات مذکور پاسخ سئوال مذکور روشن میشود، و آن اینست : همانطور که آفرینش انسانها در آغاز مقدور و قدرت الهی بودو با اینکه هیچ ماده قبلی برای خلقت وجود نداشت، اما خداوند با قدرت لایزال خویش تمامی موجودات از جمله انسان را از دیار «عدم» خارج نموده لباس «هستی» پوشاند، بار دیگر نیز قادر است که بدنهای مرده و پوسیده انسانها را حیات بخشد و آنها را زنده سازد.
ü قدرت بر احیاء
پس از اینکه این شبهه برطرف شد که هیج امتناعی وجود ندارد که بدن انسان پس از پوسیده شدن دوباره زنده شده و در قیامت حاضر گردد، ممکن است شبهه دیگری مطرح شود و آن اینکه : به فرض اینکه قابلیت بدن را برای حیات دوباره پذیرفتیم، آیا چه کسی و چه قدرتی میتواند این امر را تحقق بخشد؟!
قرآن در آیات فراوانی در مقام پاسخ این اشکال برآمده و با تعابیر گوناگون قدرت خداوند متعال را مطرح نموده است و با ذکر شواهد و مثالهایی مقدور بودن احیاء مردگان را گوشزد
فرمودهاست :
«اولم یروا ان الله الذی خلق السموات و الارض قادر علی ان یخلق مثلهم و جعل لهم اجلا لا ریب فیه فابی الظالمون الا کفورا – (این منکرین معاد) آیا ندیدند و ندانستند آن خداوندی که آسمانها و زمین را آفریده قادر است که مانند اینها را نیز بیافریند و او برای اینها اجل و روز موعود قرار داده که هیچ شکی در وقوع آن نیست؟ پس ظالمین و ستمگران جز راه کفر و عتاد نپیمودند» 4
ممکن است در اینجا گفتهشود که منظور از کلمه «مثلهم» این نیست که در جهانی دیگر و در قیامت مثل این انسانهای عالم دنیا بار دیگر آفریده میشوند بلکه مراد اینست که خداوند متعال همانگونه که انسانهای زیادی در این عالم دنیا آفریده باز هم قادر است که مثل اینان را در همین عالم بیافریند! بنابراین آیه فوق نمیتواند در زمینه احیای مردگان در عالم آخرت مورد استفاده قرار گیرد.
1 طارق آیه 5-8 2 حج آیه 5 3 قیامت آیه 36-40
4 اسراء آیه 99
در پاسخ این مسئله کافی است که آیات قبل از این آیه را مورد مطالعه و دقت قرار دهیم. در آیات قبل مطلب پیرامون مقاومت و سرسختی کافران در برابر پذیرش آیات الهی است و اشکالاتی که در زمینه معاد و زندهشدن پس از مرگ مطرح مینماید، و از جمله میگویند :
«... و قالوا ااذا کنا و عظاما و رفاتا انا لمبعوثون خلقا جدیدا- ... و (کافران) میگفتند آیا وقتی که ما پوسیده شدیم و استخوانهای ما خرد و ریزریز گردید، آیا بازهم دوباره زنده شده و برانگیخته خواهیم شد؟!»1 قرآن بدنبال چنین سئوالی است که آیه مذکر را بیان میفرماید و در این زمینه قدرت الهی را مطرح میکند. بنابراین روشن است که آیه در مورد آفرینش دوباره انسانها در جهان دیگر است و نه در مورد پیدایش انسانهای دیگری در همین عالم دنیا. از طرفی، این مسئلهای نیست که مورد شبهه واقع گردد، چرا که همه انسانها شاهدند که هر روز در این عالم شاید دهها و صدها انسان بدنیا میآیند و خداوند آنها را بوجود میآورد و بوسیله اسباب و علل طبیعی عالم به آنها لباس هستی میپوشاند. بنابراین بخوبی واضح است که شبهه کافران در مورد معاد و جهان دیگر است و آیه فوق هم در مقام پاسخگویی به چنین شبههای است.
در این زمینه می توانیم آیه زیر را نیز بعنوان شاهد ذکر نمائیم که در آن بخوبی روشن است، مراد از کلمه (مثلهم) اینست که در آخرت و روز رستاخیز مثل همین انسانها بار دیگر زنده میشوند.
- «وضرب لنا مثلاً ونسی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم * قل یحیها الذی أنشأها أول مره و هو بکل خلق علیهم * الذی جعل لکم من اشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون * او لیس الذی خلق اسموات والارض بقادر علی ان یخلق مثلهم، بلی و هو الخلاق العلیم لیس الذی خلق السموات والارض بقادر علی ان یخلق مثلهم، بلی و هو الخلاق العلیم– (شخصی) برای ما مثلی (جاهلانه) زد و آفرینش خود را فراموش نمود، پرسید چه کسی است که این استخوانهای پوسیده را بار دیگر نیز زنده می کند؟ (ای پیامبر) بگو همان خداوندی که نخستین
بار آنها را آفرید بار دیگر نیز آنها را زنده می کند و او بهر نوع خلقت و آفرینش علیم و داناست.
او کسی است که از درختان سبز (وتر) برای استفاده شما آتش برافروخته تا شما هنگامی که نیازمند از آن برگیرید. آیا کسی که خلقت آسمانها و زمین از اوست قدرت ندارد که مثل آنها را بار دیگر در قیامت بیافریند؟! آری البته قادر است که او آفریننده و دانای بر هر امری است»
آيات متعدد و فراواني نيز هست كه در آنها مسئله قدرت الهي مطرح گرديده و به مسئله احياي مردگان در جهان ديگر اشاره شدهاست. و ما اينك به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
-«فاسفتهم أهم أشد خلقاً أم خلقنا إنا خلقناهم من طين لازب- (اي پيامبر) از منكرين معاد و رستاخيز سؤال كن كه: آيا خلقت انها سخت تر است يا خلقت موجودات عظيمتري كه ما آفريدهايم؟! ما خود آنان را نخست از گل آميخته و چسبنده بيافريديم.»1
-« أولم يروا أن الله الذي خلق السموات و الارض و لم يعي بخلقهن بقادر علي أن يحيي الموتي بلي إنه علي كل شيء قدير»( آيا كافرن نديدند و نميدانند خدائي كه آسمانها و زمين را آفريد و هرگز در خلقت آنها ناتواني به او دست نداد قدرت اينرا دارد كه مردگان را دوباره زنده نمايد؟! آري البته او بر هر كاري قادر و تواناست.»2
«أولم يروا كيف يبدي الله الخلق ثم يعيده إن ذلك علي الله يسير* قل سيرو في الارض ثمانظرو كيف بدأ الخلق ثم الله ينشي النشأه الاخره إن الله علي كل شيء قدير- آيا مردمي كه منكر معادند به چشم خودبارها نديدهاند كه خداوند چگونه آفرينشي را آغاز مي كند و سپس آنرا به اصل خود بازميگرداند؟! براستي كه اين كار براي خداوند آسان است. بگو اي مردم در زمين سير كنيد و ببينيد كه خداوند چگونه آفرينش را آغاز نمود، پس خداوند است كه جهان آخرت را متحقق خواهد ساخت كه به تحقيق او بر هر چيزي تواناست.»3
1 صافات/11 2 احقاف/33 1 عنكبوت/ 20و19
«هو الذي يبدؤ الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه... و او خدائي است مه نخست مخلوقات را بيافريند و سپس در عالمي ديگر آنها را بازگردانده و حاضر نمايد، و البته اين كار بر او آسان تر است...1»
نكته: ممكن است با توجه به مفاد اين آيه چنين به نظر آيد كه بعضي امور براي خداوند مشكل و بعضي ديگر آسانتر است! روشن است كه چنين مسئلهاي در مورد خداوند صادق نيست، چرا كه هر كاري براي او آسان است و به تعبير خود قرآن كريم «انما أمره أراد شيئاً إن يقول له كن فيكون»:همانا فرمان نافذ خداوند به گونهاي است كه همينكه چيزي را اراده نمايد به او ميگويد:«موجود باش» بلافاصله موجود مي شود2
با توجه به اين مطلب در آيه مذكور تعبير «آسانتر» آمده است به لحاظ بينش و ارزيابيهاي ماست و قرآن ميخواهد بگويد كه در مقام مقايسه بين خلقت ابتدائي و آفرينش دوباره، دومي آسانتر به نظر ميرسد( چرا كه در ابتدا اصلاً روح هم موجود نبود، امادر خلقت دوباره روح موجود است.) اما در حقيقت براي قدرت لايزال الهي هر دو امر يكسان است .
«أفعيينا بالخلق الاول بل هم في لبس من خلق جديد- آيا در آغاز آفرينش(كه از نيستي صرف موجودات را به پهنه هست در آوريم)هرگز ناتوان و عاجز شديم؟!(خير) اما اين منكران نسبت به خلقت و آفرينش جديد شك و ترديد دارند3.»
«...فسيقولون من يعيدنا قل الذي فطركم اول مره فسنغضون إليك رؤوسهم و يقولون متي هو قل عسي أن يكون قريباً- پس اگرگويند كه چه كسي دوباره ما را زنده ميكند؟ (اي پيامبر) بگو همان كسي كه براي اولين بار شما را بيافريد، كه(با اين جواب قاطع دليل استوار تو)آنها سربه زير افكنده و نزد تو ميآيند و ميپرسند كه اين وعده معاد و رستاخيز كي تحقق خواهد يافت؟ بگو كه چه بسا اين حادثه بزرگ قريبالوقوع باشد.) علاوه بر آياتي كه در اينجا ذكر كرديم آيات فراوان ديگري نيز به مسئله قدرت خداوند بر احياي مردگان در جهان رستاخيز اشاره دارند كه ما براي رعايت اختصار از ذكر آنها خودداري ميكنيم.
1 روم /27 2 يس/آيه 82 3 ق/15
ü ارائه نمونه
در مباحث سابق اشاراتي داشتيم بر اين نكته كه قرآن كريم در برابر شبهاتي كه نسبت به مسئله معاد وجود دارد تنها به پاسخگويي و حل آنها اكتفا نميكند بلكه با ارائه و بيان نمونهها و مثالهاي متعدد امكان تحقق حيات پس از مرگ را روشن ميسازد. در گذشته بر آياتي كه در مورد خود انسانها نيز نمونههائي را ذكر ميفرمايد تا جلوي هرگونه شك و شبههاي را در مورد معاد و رستاخيز انسانها بگيرد. اينك به بيان برخي از اين موارد ميپردازيم:
ü داستان اصحاب كهف
بنا به نقل قرآن كريم اصحاب كهف مدت سيصد سال در يك غار به خواب فرو رفتند و پس از بيداري هنگاميكه براي تأمين آذوقه و تهيه غذا به شهر آمدند همه چيز را متحول يافتند و مردم نيز بدينوسيله از ان حادثه عجيب مطلع شدند.
قرآن كريم در اين زمينه ميفرمايد ما مردم را بر اين حادثه آگاه ساختيم تا بدانند و يقين كنند كه وعده الهي راست است و معاد و رستاخيز حقيقت دارد.
«وكذلك أعثرنا عليهم ليعلموا أن وعدالله حق و إن ساعه لا ريب فيها... : «اينگونه ما مردم را بر احوال آنها(اصحاب كهف) آگاه ساختيم تا بدانند كه وعده الهي حق است و در وقوع قيامت هيچ شكي نيست.»1
بي شك بر اساس قوانين معمولي عالم طبيعت خواب سيصد سال ممكن نيست و از اين رو بايستي عاملي غير طبيعي در وقوع اين حادثه دخالت داشته باشد و روشن است كه تنها قدرت خداوندي است كه ميتواند اينچنين حوادثي را تحقق بخشد چرا كه دايره قدرت و توان او محدود به امور طبيعت و قوانين عالم مادي نميشود از طرفي گفتهاند «خواب»مرتبه ضعيفي از«مرگ»است بنابراين هيچ بعدي ندارد خداوندي كه ميتواند انسان را به مدت سيصد سال در خواب فرو برد و پس از آن دوباره آنها را بيدار نمايد در قيامت نيز ميتواند انسانها را از قبر برانگيزد و مردگان را زنده سازد.
ü داستان قوم موسي(ع)
تقصيل اين داستان در قرآن كريم نقل نشده و تنها در آيه بدان اشاره شده است. خلاصه اين جريان اين است كه در زمان حضرت موسي(ع) قتلي صورت ميگيرد و قاتل شناخته نميشود براي پيدا كردن قاتل حضرت موسي(ع) به قومش دستور ميدهد كه گاوي بكشند تا او راه حل را به آنها نشان دهد. قوم موسي(ع) نخست در برابر چنين دستوري اظهار تعجب نموده و آنرا به تمسخر و شوخي ميگيرند! اما حضرت موسي(ع) آنان را از اين رفتار برحذر ميدارد و مطلب را به صورت جدي بيان ميكند. قوم موسي(ع) به بهانههاي مختلف از رنگ و خصوصيات ديگر اين گاو مكرراً سئوال ميكنند تا اينكه بالاخره گاو خاصي تعييين ميشود و آنرا ميكشند. خداوند ميفرمايد ما گفتيم كه پارهاي از بدن گاو را به بدن مقتول بزنيد. پس از انجام اين كار توسط قوم موسي(ع)، مقتول زنده شده قاتل را معرفي ميكند. بدنبال بيان اين جريان است كه ميفرمايد : «... كذلك يحيي الموتي و يريكم آياته لعلكم تعقلون- اينگونه خداوند مردگان را زنده ميسازد و آيات و نشانههاي خود را به شما نشان ميدهد بدان اميد كه تفكر و انديشه نمائيد.»1
با توجه به مفاد اين آيه و داستان مذكور هيچ امتناعي وجود ندارد كه يك انسان مرده و بيجان بقدرت الهي در همين جهان دوباره زنده شود. بنابراين احياي مردگان پس از مرگ امري است ممكن و لذا مسئله معاد و رستاخيز نمي توان مورد شك و ترديد و يا انكار واقع شود. نكتهاي كه در مورد آيه شريفه پيرامون جريان مذكور لازم است بدان توجه شود اين است كه منظور از اينكه ميفرمايد: «كذلك يحيي الله الموتي- اينگونه خداوند مردگان را(در قيامت) زنده مي كند» اين نيست كه در قيامت نيز براي احياء و زنده نمودن مردگان گاوي كشته ميشود و آنگاه قسمتي از بدن انرا به اجساد مردگان ميزنند تا زنده شوند!! بلكه مراد اين است كه همانطور كه در اين عالم ميبينيد كه خداوند به قدرت خويش مردهاي را زنده ميكند، همينگونه در قيامت نيز به قدرت الهي خود قادر است كه انسانها را زنده نمايد و در محشر حاضر سازد.
مرحله سوم : ضرورت معاد
قرآن کریم پس از «دفع استبعاد منکرین» و «اثبات امکان معاد» در مرحله سوم به بیان «ضرورت اصل معاد» میپردازد. برای اثبات ضرورت معاد دو راه نقلی و عقلی وجود دارد. برای راه نخست کافی است که به آیات قرآن کریم در زمینه معاد و حتمیت وقوع آن مراجعه کنیم، و به عبارت دیگر پس از اینکه دیدیم براساس آیات فراوان و نمونههای گوناگون خداوند برانجام چنین کاری قادر است و میتواند مردگان را پس از مرگ در جهانی دیگر زنده نماید، اینک باید ببینیم که آیا خداوند چنین امری را جامه عمل خواهد پوشاند یا خیر؟ برای روشن شدن این مسئله ناچاریم که به بررسی آیات قرآن در این زمینه بپردازیم.
ü آیات قرآن در ضرورت معاد
از آنجا که تمامی آیاتی که به صورتهای مختلف (مطابقی-تضمنی-التزامی) بر مسئله معاد دلالت دارند، شاید حدود دوهزار آیه باشد، لذا ما در اینجا تنها به ذکر آیاتی که تأکید بیشتری در این زمینه دارند اکتفت نموده از ذکر دیگر آیات خودداری میکنیم :
«و یستنبئونک أحق هو، قل إی و ربی إنه لحق و ما انتم بمعجزین – و (کافران) از تو میپرسند که آیا این وعدههای قرآن درباره معاد و کیفر و پاداش روز رستاخیز حقیقت دارد؟ بگو آری قسم به پروردگارم که همه اینها حق است و راه گریزی برای شما نیست.1
«و قال الذین کفروا لا تأتینا الساعه، قل بلی ورتی لتأتینکم عالم الغیب لا یعزب عنه مثقال ذره فی السموات و لا فی الارض و لا اصغر من ذلک و لا اکبر الا فی کتاب مبین – و کافران منکر قیامت گفتند : که هرگز ساعث قیامتی بر ما نخواهد آمد! (ای پیامبر) بگو : آری به خدای من سوگند که به تحقیق آن روز و آن ساعت خواهد آمد. به خدایی که بر پنهانها و بر غیب جهان آگاه است و نه در آسمانها و نه در زمین کوچکتر یا بزرگتر باشد از دایره علم و آگاهی او خارج نیستند و همگی در کتابی آشکار و روشن ثبت شدهاند.
توضیح : چنانکه ملاحظه شد در قسمت اول آیه مذکور، با ادوات گوناگونی حتمیت وقوع معاد و رستاخیز بیان شدهاست، و در قسمت دوم آیه، به این توهم که : ممکن است در روز
رستاخیز بعضی از اعمال و رفتارهای مردم مخفی بماند و یا خداوند نداند که کدام روح به کدامین بدن تعلق دارد و ... پاسخ داده شدهاست که هیچ چیز از علم خدا مخفی نمیماند و همه چیز بر اساس حساب و کتابی دقیقی انجام خواهد شد.
« زعم الذین کفروا أن لن یبعثوا قل بلی و ربی لتبعثن ثم لتنبون بما علمتم و ذلک علی الله یسیر- کافران چنین پنداشتند که پس از مرگ هرگز برانگیخته نخواهند شد !(ای رسول ما) بگو: به خدایم سوگند که به تحقیق و یقیناً پس از مرگ برانگیخته خواهید شد و آنگاه به نتایج کردههای خویش آگاهی خواهید کرد و (بدانید) که این احیاء و برانگیختن مردگان پس از مرگ برای خدا کار آسانی است.»1
«... إن وعد الله حق فلا تغرنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور- به تحقیق وعده الهی (در مورد معاد و رستاخیز) حق است پس آگاه باشید که زندگی دنای شما را فریب ندهد(و از یاد آخرت غافل نسازد) و نیز هشیار باشید که شیطان فریبنده شما را مغرور نسازد.»2
«...وعدالله لا یخلف المیعاد- (این پاداش و کیفر اخروی) وعده خداوند است، و خداوند هرگز بر خلاف وعده خویش عمل نخواهد کرد.»3
«وعد الله حقاً و من اصدق من الله قیلاً – (این پاداش و سرانجام مؤمن ) وعده الهی است که حق است و چه کسی در قول و گفتار از خداوند راستگوتر است؟»4
« إن الساعه لا تیه لا ریب فیها ولکن اکثر الناس لا یومنون- به راستی و یقیناً ساعت قیامت و رستاخیز خواهد آمد و هیچ شکی در آن نیست اما افسوس که مردم غالباً بدان ایمان نمیآورند.» 5
1 تغابن آیه 7 2 لقمان آیه 33- فاطر آیه 5 3 زمر آیه 20
4 نساء آیه 122 5 مؤمن آیه 5
«ان هذا لهو الحق الیقین- این (وعده و وعید خداوند راجع به روز رستاخیز) البته یقینی بوده و حقیقت خواهد داشت.»1
در آیات متعددی از قرآن کریم به کسانی که منکر معادند و به آن ایمان نمیاورند وعده عذاب داده شده است. و عقیده آنان عقیدهای از روی جهل و گمراهی تلقی شده است. به آیات زیر توجه نمائید:
«... بل الذین لا یومنون بالاخره فی العذاب و الضلال البعید- آنانکه به عالم آخرت و جهان پس از مرگ ایمان نمیآورند در عذابی سخت و در گمراهی و ضلالتی آشکار به سر برده از مسیر حق بدروند.» 2
« و ان الذین لا یومنون بالاخره عن الصراط لناکبون- و به راستی آنان که به معاد و جهان پس از مرگ ایمان ندارند از مسیر مستقیم حقیقت بازگشته ( و در مسیر باطل گام نهادهاند).»3
«إن الذین لا یومنون بالاخره اعتدنا لهم عذاباً ألیما- به راستی ما برای آنانکه به روز رستاخیز و قیامت ایمان ندارند عذابی سخت و دردناک فراهم ساختهایم.»4
به طور کلی آیات مذکور و تمامی آیات دیگری که درباره ویژگی های گوناگون بهشت و دوزخ و همچنین درباره خصوصیات بهشتیان و دوزخیان نازل شدهاند همگی دال بر وقوع حتمی معادند به خصوص آیات متعددی که در آنها مسئله ایمان به معاد و رستاخیز در کنار ایمان به الله قرار گرفته و این خود حاکی از اهمیت فوقالعاده و ضرورت بیش از حد معاد این اصل از دیدگاه قرآنی است.
1 واقعه آیه 95 2 سبأ آیه 8 3 مؤمنون آیه 74
4 اسراء آیه 10
براهين عقلي بر ضرورت معاد
علاوه بر آيات گذشته كه بيانات مختلف ضرورت معاد را بيان ميكردند از آيات ديگري ميتوان استفاده نموده، دو بيان برهاني و استدلال عقلي بر ضرورت معاد ارائه داد.
اين دو دليل مبتني بر دو صفت از صفات خداوند است : الف) حكمت الهي ب) عدل الهي. كه در بخش اول اجمالا اشارهاي داشتيم و در اينجا به طور مفصل بحث ميكنيم بدين صورت كه نخست برخي از آيات را كه در زمينه «حكمت الهي» وارد شده از نظر ميگذرانيم و بدنبال آن به بيان استدلال پرداخته، سپس به آيات عدل الهي و بيان برهاني آن خواهيم پرداخت.
آيات حكمت الهي
«الذين يذكرون الله ... يتفكرون في خلق السموات و الارض ربنا ما خلقنا هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار – آنها كه همواره خدا را به ياد دارند .... و در خلقت آسمانها و زمين ميانديشد (و ميگويند) : خدايا، تو هرگز اين دستگاه عظيم آفرينش را به باطل نيافريدي، كه براستي تو پاك و مقدسي (از كار بيهوده)، پس ما را از عذاب دوزخ بدوردارو.»1
نكته : از اين آيه چنين بدست ميآيد كه تفكر در آفرينش و پي بردن به عبث نيودن آن، عقيده به معاد و پاداش و كيفر را در پي خواهد داشت، چرا كه براساس مفاد آيه مذكور مؤمنين حقيقي پس از پي بردن به اين نكته كه «هستي» بيهوده و بازيچه نيست و براساس حكمتي خاص استوار است بلافاصله دست به دعا برداشته براي رهائي از عذاب روز رستاخيز از بارگاه الهي استمداد ميكنند. (دقت شود)
«الله الذي رفع السموات بغير عمد ترونها ثم استوي علي العرش و سخر الشمس و القمر، كل يجري لاجل مسمي، يدبر الامريفصل الآيات لعلكم بلقاءربكم توقنون – خداست آن ذات پاك و مقدسي كه آسمانها را بدون هيچ ستون و پايهاي كه شما مشاهده كنيد برافراشت و سپس بر
عرش قرار گرفت و خورشيد و ماه را مسخر خود گردانيد كه هر يك از اين دو در وقت معيني و در مدار خاصي حركت ميكنند.(خداست كه) امور عالم را تدبير ميكند و آيات خويش را تفصيل ميدهد بدان اميدد كه شما به ديدار پروردگارتان يقين نماييد.1»
نكته: چنانچه ملاحظه ميشود بر اساس اين آيه تفكر در خلقت آسمانها و زمين و تأمل در اجل داشتن و پايان يافتن عمر هر يك از موجودات اين عالم ما را به ضرورت معاد راهنمايي ميكند چرا كه در غير اين صورت تمامي اين نظامات و دستگاهها در عالم آفرينش لغو و بيهوده خواهد بود. در اين زمينه به آيات زير توجه فرمائيد :
«و ما خلقنا السماء و الارض و مابينهم لا عبين * لو اردنا ان نتخذ لهوا للا تخذنا من لدنا ان كنا فاعلين* بل نقذف لاحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق، و لكم الويل مما تصفون- و ما آسمانها و زمين و آنچه در بين آنهاست به بازيچه نيافريدهايم، و اگر ميخواستم جهان را به بازي گرفته كاري بيهوده انجام دهيد چنين كاري ميكرديم( و كسي هم قدرت اعتراض نداشت)، اما چنين نيست بلكه هر چه آفريديم طبق حكمت و مصلحت است، و (علاوه بر آنكه هيچ باطل نميكنيم) همواره حق را بر باطل غالب و پيروز ميگردانيم تا باطل را محو و نابود گرداند، و واي بر شما(مردم جاهل) كه خدا را به وصف كار باطل و بازيچه منصف ميگردانيد.»2
توضيح: از آنجا كه شروع اين سوره با آيهاي درباره معاد و رستاخيز است، آيات فوق را نيز ميتوان در همين رابطه دانسته، آنها را استدلالي بر ضرورت معاد و رستاخيز از راه باطل نبودن نظام هستي بدانيم.
«افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون- آيا شما چنين پنداشتهايد كه ما شما را بيهوده و عبث آفريدهايم و شما هرگز بسوي ما باز نميگرديد ؟!...»3
1 رعد 2 2 انبياء/18-16 3 مؤمنون آيه 115
نكته : در آيه فوق مسئله عبث بودن آفرينش به صورت «استفهام انكاري» مورد سئوال قرار گرفته و اين بدان معناست كه عبث بودن آفرينش و نبودن معاد خيال باطل و توهمي بيش نيست و ساحت قدس خداوندي از اين كار، پاك و مبراست. و درست در برابر همين توهم كفار و مشركين منكر معاد كه ميگفتند :
«ان هي الا مونتنا الولي و ما نحن بمنشرين – ما جز همين مرگ اول هيچ مرگ و زندگي ديگري نداشته و هرگز در قيامت زنده نخواهيم شد»1
«و ما خلقنا السموات و ما بينهم لا عبين * و ما خلقنا هما الا بالحق و لاكن اكثرهم لا يعلمون* ان يوم الفصل ميقاتهم اجمعين – ما آسمانها و زمين و آنچه بين آنها است را به بازيچه نيافريدهايم (آري) ما اينها بر اساس حق و حكمت مصلحت نيافريدهايم ولكن بيشتر مردم اين حقيقت را نميدانند همانا روز قيمات – يعني روز جدايي اهل حق از اهل باطل- وعدهگاه تمامي انسانها است .»2
در آيات :
- سوره ص آيه 27 : و ما خلقنا السماء ...
- سوره كهف آيه 30 : ان الذين آمنوا... نيز به مسئله مورد نظر اشاره شده و ما براي رعايت اختصار از ذكر و ترجمه تمامي آيات خودداري ميكنيم.
مفاد تمام آيات مذكور ميتواند به صورت يك استدلال صحيح عقلي درآمده ضرورت معاد را اثبات نمايد.
1 دخان آيه 35 2 دخان آيه 38-40
بيان استدلال آيات
با دقت در معاني آيات گذشته ملاحظه ميكنيم كه دراين آيات رابطه تلازم بين «عبث بودن آفرينش» و «عدم معاد و رستاخيز» برقرار شده است يعني اگر فرض شود كه جهاني پس از عالم دنيا وجود نخواهد داشت و معاد و رستاخيزي تحقق نخواهد يافت اين امر مستلزم اين خواهد بود كه آفرينش لغو و بيهوده باشد.
حال براي توضيح بيشتر اين استدلال بايستي نخست به بيان چند مقدمه بپردازد :
مقدمه اول: ما در بحثهاي حكمت الهي گفتيم كه خداوند هرگز كار عبث و بيهوده انجام نميدهد و اصولاً محال است كه اينگونه افعال از ناحيه ذات مقدس پروردگار صادر شود و در
آنجا توضيح داديم كه منظور از اينكه كار خداوند حق است اين است كه افعال الهي براساس
حكمتي عالمانه و مصلحتي آگاهانه است اين موضوع لازم است كه به عنوان يكي از مقدمات بيان استدلال قرآن بر ضرورت مورد ملاحظه قرار گيرد.
مقدمه دوم : تمامي موجوداتي كه در اين عالم ماده وجود دارند داراي اجل معلق و عمر مشخصي هستند و به تعبير ديگر عالم دنيا عالم خلود و جاودانگي نيست و اين خود يكي از قوانين حاكم بر جهان ماده و ماديات است براي توضيح اين مطلب ميتوانيم بگوييم : از آنجا كه اين جهان، جهان تزاحم بين پديدههاي مختلف است لذا در اثر اين تزاحمات بالاخره هر يك اجسام مادي از بين خواهند رفت آيات زير نيز در اين زمينه وارد شدهاند :
«...ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسميً...- خداوند آسمانها و زمين و آنچه بين آنهاست را جز بر اساس حق و تا حد و وقت معيني نيافريده است...»1
« و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسميً...- ما آسمانها و زمين و آنچه بين آنهاست را جز بر اساس حق و باطل معين نيافريدهايم...»1
مقدمه سوم: سومين مطلبي كه بايد به عنوان مقدمه بر ضرورت معاد از راه حكمت الهي مورد ملاحظه و دقت قرار گيرد اين است كه اگر در وراي تمامي پديدههاي اين جهان ناپايدار و فاني جهان ديگري نباشد خلقت و آفرينش اين جهان لغو و بيهوده خواهد بود. براي توضيح بيشتر اين ملازمه بايد بدانيم كه اصولاً ما هنگامي يك فعل را عقلاني و حكيمانه ميدانيم كه نتيجه كار نسبت به مقدمات آن از ارزش بيشتري برخوردار باشد. انساني كه ساعتها روزها و يا سالها زحمت و رنج را بر خود هموار مي كند و مشغول ساختن يك وسيله يا يك خانه ميشود اگر پس ازهمه اين مشقتها همه آنچه را فراهم نموده و ساخته است دوباره از بين برده و نابود كند، اين كار او يقيناً يك عمل عاقلانه و حكيمانه نبوده و خود او نيز به بي خردي متهم خواهد شد.
قرآن كريم چنين افرادي را به زن ريسندهاي تشبيه ميكند كه پس از تلاش و زحمت فراوان براي ساختن نخ و تابيدن مواد اوليه در پايان همه آنچه را كه بافته و ساخته باز ميكند و به حالت اوليه خود بازميگرداند و هيچ نتيجهاي از رنجها و مشقتهايش عايد او نميگردد:
«ولا تكونوا كالتي نقضت غزلها من بعد قوه...- مانند آنكس نباشيد كه رشته نخ خويش را پس از تابيدن و صرف نيرو و توان فراوان دوباره باز كرد و از هم پاشيد...»2
خلاصه كار عاقلانه آن است كه داراي نتايجي با ارزشتر از مقدمات آن كار باشد بر اين اساس همانطور كه در كارهاي بشري اگر كاري بدون نتيجه رها شود يا پس از حصول نتيجه از بين برود امر قبيح و ناپسند غير حكيمانهاي خواهد بوددر مورد خداوند ايم مسئله بيشتر صدق خواهد كرد و بنابراين واضح است كه خداوند هرگز كارهايي را انجام نخواهد داد.
البته در اينا تذكر يك نكته ضروريست و آن اينكه هدف خداوند از آفرينش موجودات- چنانچه در مباحث گذشته اشاره كرديم- هرگز رفع نقص و يا براوردن نيازي از خود نيست
1 احقاف آيه 3 2 نحل آيه 92
بلكه از آنجا كه او كمال مطلق است هدف از آفرينش هستي از ناحيه او اين است كه موجودات جهان نيز هر يك به كمال مناسب خود نائل آيند. و در همين زمينه از آيات قرآن نيز چنين استفاده كرديم كه هدف از خلقت آسمانها و زمين و ديگر موجودات اين است كه موجودي به نام انسان پديد آيد و به كمال نهايي خويش برسد.
بيان برهان حكمت الهي:
با توجه به سه مقدمهاي كه بيان شد: يعني: الف) عدم انجام كار عبث از ناحيه خداوند، ب) ناپايدار بودن موجودات عالم ماده، ج) عبث بودن آفرينش بدون فرض معاد، اگر خداوند همه مخلوقات اين جهان و از جمله انسان را بيافريند- و از طرفي انسان نيز موجودي است كه هرگز تمامي اميال و كششهاي كمالجويانه او در اين عالم محدود مادي قابل ارضاء نيست- و در عين حال خالق هستي در وراي اين دار دنيا عالم ديگري را نيافريند كه انسان به كمال حقيقي و نهائي خويش نائل آيد اين فعل خدا فعلي قبيح خواهد بود و غير حكيمانه و ما قبلاً اثبات نموديم كه صدور اين گونه افعال از خداوند محال است.
بنابراين اگر پس از مرگ هيچ چيز ديگري در كار نباشد و مرگ نقطهپايان حيات انسان به شمار رود روشن است كه اين امر مستلزم صدور فعل غير حكيمانه از سوي خداوند خواهد بود و ثابت شد كه چنين چيزي محال است چرا كه در گذشته اشاره داشتيم كه هر موجودي كه امكان حيات داشتن و يا ادامه حيات را ذاتاً داشته باشد ضرورتاً از ناحيه خداوند نيز كه كمال مطلق و فيض محض است هستي به او عطا خواهد شد در غير اين صورت خداوند متعال (نعوذ بالله)متصف به صفت بخل خواهد شد و روشن است كه اين صفات هرگز در ذات پروردگار راه ندارند.
سؤال: ممكن است در اينجا گفته شود كه لازمه عالم طبيعت و تزاحمات جهان ماده همين است كه موجودات پس از مدتي از بين بروند و عمر آنها به سر آيد و اين امر هيچ گونه ارتباطي به بخيل و يا عاجز بودن خداوند ندارد. بنابراين اگر جهان ديگري را هم خداوند خلق نكند اشكالي پيش نخواهد آمد و لازمهاش وجود صفات مذكور در خدا نيست.
پاسخ: اولاً چنانكه در مباحث گذشته نيز اشاره كرديم جنين نيست كه در اثر تزاحمات عالم ماده و با مرگ انسان در اين عالم كل هستي او از بين ميرود اما با شواهد و نمونههاي مختلف ديديم كه همين بدن پوسيده و مرده باز هم امكان حيات دوباره را داراست و ميتواند آمادگي پذيرش دوباره روح را داشته باشد و اين نه تنها در جهان ديگر بلكه در همين عالم نيز ميسر و ممكن است.
بنابراين درست است كه نابودي و فناي انسان در اين جهان لازمه عالم طبيعت و جهان مادي است اما به هر حال امكان حيات دوباره بدن انسان از بين نميرود و همين مقتضي اين است كه خداوند متعال فيض خويش را منقطع نساخته در جهان ديگر نيز حياتي دوبارهبه انسانها عطا فرمايد تا به كمالات نهايي خويش نائل گردند كه در غير اين صورت خلقت جهان و آفرينش انسانها لغو و بيهوده خواهد بود.
آيات عدل الهي
براي بيانضرورت معاد از راه عدل الهي نيز نخست به برخي از آيات الي در اين زمينه اشاره نموده سپس به بيان استدلالي آن خواهيم پرداخت:
«ام نجعل الذين امنوا و عملوالصالحات كالمفسدين في الارض ام نجعل المتقين كالفجار – آيا ما مؤمنان و صالحان را به سان كساني قرار خواهيم داد كه در زمين فساد و تباهي ميآفرينند؟! و آيا اهل تقوي و پرهيزگاري را مانند پليدانو فاجر پيشگان قرار ميدهيم؟!(هرگز).»1
« و ما يستوي العمي و البصير و الذين امنوا و عملوالصالحات و لا المسي قليلاً ما تتدكرون * إن الساعهلاتيه لا ريب فيها ولكن اكثر الناس لا يومنون- هرگز انسان (جاهل و ) نابينا با انسان (عالم و) بينا برابر و يكسان و مساوي نيستند و نيز آنها كه ايمان آوردهاند و كار نيك انجام ميدهند با گنهكاران يكسان و مساوي نميباشند، اما شما مردم به اين حقيقت كمتر متذكر ميشويد همانا به راستي ساعت قيامت و روز رستاخيز فراخواهد رسيد و هيچگونه شكي در آن نيست اما افسوس كه اكثر مردم به معاد و رستاخيز ايمان نميآوردند.»2
«ام حسب الذين اجترحوا السيئات أن نجعلهم كالذين امنوا و عملوالصالحات سواءً محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون * و خلق الله السموات و الارض بالحق و لتجزي كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون- آيا گنهكاران چنين پنداشتهاند كه ما آنان را در رديف مؤمنان و صالحان قرار خواهيم داد و زندگي و مرگشان يكسان خواهدبود؟ چه گمان باطل و پندار باطلي ! و بايد بدانند كه خداوند آسمانها و زمينرا بازيچه نيافريده بلكه تماماً بر اساس حق استوار است و بايستي هر كس – بدون آنكه به او ظلمي شود- جزاي آنچهرا كسب نموده ببيند.»1
« افنجعل المسلمين كالمجرمين ما لكم كيف تحكمون – آيا ما هرگز اهل اسلام را با مجرمينكافر يكسان قرار دهيم؟! چه شدهاست شما را؟ چگونه چنين نابه جا قضاوت ميكنيد؟»2
بر اساس آياتي كه گذشت از ديدگاه قرآني هرگز بندگان صالح و مؤمن خداوند با مجرمين و گنهكاران يكسان وبرابر نيستند بلكه يقيناً دسته نخست بر گروه دوم برتري دارند و از مقامات و نعمتهاي بلندتر و بهتري برخوردارند.
ال اين سؤال مطرح ميشود كه اين مقامات و برتريها در كجا تحقق مييابد؟ آيا در همين عالم است يا در عالمي ديگر به وقوع خواهد پيوست؟ با دقت در اوضاع و احوال اين جهان به وضوح مشاهده ميكنيم كه از نظر آسايش و راحتي و بهرهوري از نعم الهي در اين جهان غالباً وضعشان يا مساوي و يا بهتر از وضع مسلمين است و در بسياري از امور كاملاً بر اوضاع اهل اسلام و ايمان تسلط و غليه داشته و از آنان بهرهكشي ميكنند.
بر اين اساس ميبينيم كه اين جهان هرگز ظرف تحقيق اين وعدههاي خداوند جامه عمل بپوشد و پاداش حقيقي مؤمنان و كيفر حقيقي فاسقان و فاجران داده شود.
بيان استدلالي آيات
گرچه اين استدلال مبتني بر صفت عدل خداوند بوده و برهان نخست مبتني بر صفت حكمت بود اما اين دو استدلال بسيار به هم نزديكند چرا كه در گذشته روشن ساختيم كه بازگشت
1 جاثيه آيه 21-22 2 قلم آيه 35-36
عدل نيز به حكمت است البته اين دو استدلال در مقدمات با يكديگر اختلاف دارند اينك براي تبيين استدلال دوم به بيان مقدمات آن ميپردازيم.
ü مقدمه اول
نخستين مطلبي كه بايد به عنوان مقدمه اين برهان در نظر گرفته شود اين است كه خداوند متعال هرگز به موجودي ظلم نميكند و اصولاض چنين كاري در مورد خداوند قبيح است و بارها گفتهايم كه خداوند هرگز فعل قبيح انجام نميدهد قرآن مي فرمايد: «و لا يظلم ربك احداً...» اي پيامبر پروردگارتو هرگز به كسي ظلم نميكند.
ü مقدمه دوم
از آنجا كه يكي از ويژگيهاي نسان در اين عالم قدرت انتخاب و اختيار است ميبينيم كه در مقام عقيده و عمل نيز انسانها به دو گروه كلي تقسيماند:
گروه نخست آنها هستند كه با انتخاب و اختيار خويش راه عبوديت و بندگي خداوند متعال را برگزيده بند اسارت نفس وهواهاي نفساني را بريدهاند و براي اطاعت فرمان الهي بر روي بسياري از كششها و اميال خود پاگذاشته رنج و مشقتهاي فراواني را بر خود هموار كردهاند.
گروه ديگر كساني هستند كه طوق بندگي شيطان و پيروي از هواي نفس را به گردن انداخته و به گفته قرآن كريم غرائز و اميال نفساني خد را به عنوان معبود و خداي خويش قرار دادهاند اينان در راه تأمين غرائز و اميال خود دست به هر اقدامي زدهاند و هر جنايتي را مرتكب ميشوند و هرگز توجهي به حقوق ديگران ندارند.
ü مقدمه سوم
از آنجا كه بر اساس دلائل عقلي و نقلي ثابت گرديده كه خداوند عادل است و هرگز مرتكب ظلم نميشود اگر جهان ديگر و معاد و رستاخيزي در كار نباشد اين مسئله با عدل الهي منافات خواهد داشت چرا كه اين عالم ظرف تحقق پاداش و كيفرها نيست.
بيان برهان « عدل الهي »
از مجموع مقدمات سه گانه فوق چنين نتيجه ميگيريم: از آنجه كه عالم فعلي جاي پاداش و كيفر نيست و از طرفي عدل الهي اقتضا ميكند كه بين صالحان و فاجران تفاوتي بوده هر يك به نتيجه خوب يا بد اعمالشان برسند بايستي خداوند در جهان ديگري پس از مردن همه را زنده ساخته به پاداش و يا كيفر برساند.
سؤال: ممكن است گفته شود به چه دليلي ميتوانيم بگوئيم كه اين عالم ظرف پاداشها و كيفر نيست؟ بلكه چه بسا در همين عالم انسانها به سزاي اعمال خويش برسند در اينصورت معاد و رستاخيزز ضرورتي ندارد .
پاسخ :چنانكه اشاره كرديم تجربه تاريخي نشان داده و ميدهد كه غالباً افراد ضالم و ستم پيشه و كفار و فاسقين در طول تاريخ بر مؤمنان و نيكوكاران تسلط داشته و آنها را در محروميت و فقر و فشار نگه داشته و ميدارند و در بسياري از موارد هزاران هزار انسان مؤمن و بيگناه به دست اين قدرتمندان و سلطه جويان نابد شده و ميشوند گذشته ازاين اصولاً اين جهان با محدوديتهاي خاص خود هرگز گنجايش و ظرفيت تحقق كيفرها و پاداشهاي حقيقي را ندارد به عنوان مثال انساني كه قاتل هزاران انسان بيگناه است اگر بخواهد در همين جهان به سزاي عمل خويش را ببيند شديدترين عقابش اين است كه او نيز قصاص شده و به قتل برسد. حال آيا اين بدار آويخته شدن و به قتل رسيدن كيفر حقيقي و سزاي واقعي او كه قاتل هزاران فرد بيگناه است ميتواند محسو شود؟! بي شك سزاي حقيقي او بسيار بيش از اين است اما اين عالم مادي بيش از اين را اجازه نميدهد.
و يا در مقابل انساني كه همه چيز خود را در طبق اخلاص نهاده و در راه حق و حقيقت و بندگي و فرمانبرداري از فرمان الهي حتي جان خويش را نيز از دست داده است چگونه ميتوان در اين جهان مادي به نتيجه اعمال خويش برسد؟ او كه جان خويش را نيز فدا نموده و رفته است اين دنيا چگونه مي تواند محل پاداش او باشد؟! و يا كساني كه از خود آثار مفيدي براي ديگران به جا گذاشته و از اين دنيا رفتهاند بي شك به خاطر منافع و فوايدي كه پس از مرگ آنها عايد ديگران مي شود نيز اجر و پاداشي خواهند داشت حال آيا ميتوانند اين اجر و پاداش را در اين دنيا دريافت دارند؟!
مسئله ديگري كه در اين رابطه بايستي بدان توجه نمود اين است كه اگر اين عالم به گونهاي بود كه هركس هر عمل زشت يا زيبايي را انجام داد در همين عالم پاداش يا كيفر خود را ببيند در اين صورت عملاً در قلمرو اختيار و آزادي انسان محدوديتي به وجود خواهد آمد يعني مثلاً انسانهاي گنهكار به خاطر ترس از كيفر گناه عليرغم ميل و كشش باطني به انجام آن گناه اقدام نميكنند و اين خود نوعي قيد و بند در محدوده عمل انسان است از طرف ديگر ما در گذشته گفتيم كه يكي از ويژگيهاي انسان اختيار و آزادي است و اين لازمه نظام احسن آفرينش است بنابراين محدود شدن اين اختيار و آزادي حتي در مقام عمل خلاف نظام احسن هستي است. در تأييد مطلب فوق در دعاي ابو حمزه ثمالي چنين آمده است: «و لو خفف تعجيل العقوبه لا جتنبته» يعني: اگر در حين انجام از فرا رسيدن سريع عقاب و كيفر آن هراس داشتم هرگز مرتكب آن نميشدم و روشن است كه در اين صورت پر هيز از گناه به خاطر ترس از خدا و همراه با اختيار و آزادي نخواهد بود و اين خلاف مقتضاي تكوين و آفرينش انسان است مهمتر از همه اين مسائل اين است كه اصولاض اين دنيا با اين پاداشها و كيفرهاي اعمال اختياري و آزادانه انسان منسوخيت ندارد چرا اعمال اختياري و آگاهانه ما در حقيقت تجليات روح و نفس ماست اگر فعلي نيك و شايسته از ما حاصل شود نشانه نيك نفسي و طهارت و پاكي روح است و اگر عمل زشت و ناپسندي از ما سر زند حاكي از آن زشتي سيرت و ناپاكي باطن و روح است بنابراين فاعل اين رفتتار و اعمال روح است و پاداش و كيفر نيز بايستي متناسب با او باشد حال آيا لذائذ مادي جهان طبيعت و ارزشهاي پست و ناچيز اين جهان هرگز ميتوانند روح نامتناهي و كششهاي نامحدود انسان را اشباع نمايند؟ مسلماً خير ما در اين دنيا همه چيز را با ملاكهي خويش سنجش و ارزيابي ميكنيم و پاداش و كيفر ها را نيز به همين اساس و معيار تعيين مينماييم وبيش از هر چيزي به كميتها توجه داريم در صورتيكهدر بسياري از موارد ارزش كار را كيفيت معلوم ميكند نه كميت پيامبر عظيمالشان اسلام در حديث معروف فرمودند: «ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين» يعني: ضربت پيكار اميرالمومنين علي (ع)در جنگ خنق ارج و ارزشش از عبادت جن و انس بيشتر است .
روشن است كه براي تحليل اين مسئله نميتوانيم بر اساس معيارهاي مادي و ارزشهاي كمي قضاوت نماييم و هم از اينرو است كه اين جهان نميتوان محل پاداش اينگونه اعمال نيك و شايسته باشد قرآن كريم در آيه زير به اين نكته كه ارزش حقيقي اعمال براي هيچكس روشن نيست صريحاً اشاره مي نمايد:
«فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قره بما كانوايعملون- هيچ كس نميداند (و نميتواند درك كند) كه در برابر كارهاي نيك و شايستهاش چه لذتها و نعمتهايي كه روشني بخش دل و ديده اوست در عالم غيب براي او ذخيره شده است.»1
اساس آنچه تا كنون گفتيم ضرورت عقلي و نقلي مسئله معاد و رستاخيز را تبيين نموده در اين زمينه از آيات فراوان قرآني نيز استفاده نموديم.
بخش سوم
انواع معاد
از آنچه كه در فصلهاي قبلي گذشت ثابت شد كه در اصل معاد و روز رستاخيز هيچگونه شبهه و ريبي نيست ولي در معاد(بضم ميم) يعني آنچيزي كه بازگشت دو عود ميكند بين حكما و متكلمين اختلاف است و در آن پنج قول گفته شده .
اول: قول جمعي از حكما است كه معاد را روحاني صرف دانسته و منكر معاد جسماني شدند.
دوم: قول جمعي از متكلمين است كه تنها به معاد جسماني قائل شده و معاد روحاني را انكار نمودهاند.
سوم: قول صدر المتالهين تابعين اوست كه گفتهاند: روح به صورت برزخي و قالب مثالي كه صورتي است بدون ماده تعلق ميگيرد و تمام عالم آخرت صدر خياليه است كه بخلاقيت نفس موجود ميشود.
چهارم: قول شيخ احمد احصايي است كه ميگويند: روح به جسد حور قليائي كه برزخي بين اين بدن جسماني و روح انساني است تعلق ميگيرد.
پنجم: مذهب محققين از حكما و متكلمين ارباب شريعت است كه قائلند روح به همين بدن عنصري تعلق ميگيرد و معاد هم جسماني . هم روحاني ميباشد و قول حق النيت ما از ابتدا و مذهب حق را ثابت نموده و سپس بطلان ساير مذاهب را متذكر ميشويم (بعد از جستجو و كنكاش در كتب فلاسفه و سخنان متكلمين بدين نتيجه رسيديم كه تحقيق كلام در اثبات مذهب حق موقوف بر تقدم چند مقدمه است و قبل از شروع در مقدمات ناگزيريم كه اصطلاحاتي را كه در آينده با آنها اصطكاك پيدا ميكنيم) توضيح دهيم.
توضیح برخی اصطلاحات
1)حكماء براي حركت چهار قسم ذكر كردهاند: حركت كميه مانند اعداد و خطوط و از منه؛ حركت كيفيه مانند الوان و بوها و طعمها و حركت وضعيه مانند حركت زمين به دور خود حركت اينيه مانند حركت زمين به دور خورشيد.
و صدر المتألهين حركت ديگري به نام حركت جوهريه براي كليه عناصر ذكر كردهاند كه ترقي و تعالي آنها بواسطه آن حركت است و در تمام مواد و عناصر ساري و جاري بوده و آنها را از نقص بطرف كمال سير ميدهد و از آن به جوهر سيال تعبير ميكنند.
2)براي هر متحركي دو نوع حركت ذكر كردهاند، يكي حركت توسطيه و ديگر حركت قطعيه، حركت توسطيه عبارت از حركت نقطه سياره است كه از مبدأ تامنتها سير ميكند و در هر آني در يك قسمت از زمان و مكان موجود ميباشد مانند حركت نقطه اي كه رسم خط مينمايد و حركت آن كه تشكيل امتداد ميدهد.
و حركت قطعيه عبارت از ابتدا تا انتهاي خطي است كه نقطه رسم نموده يا طول زماني است كه آنات تشكيل شده به عبارت واضحتر مسافري كه از زنجان به سمت تهران در حركت است به اعتبار اينكه از زنجان تا به تهران عليالدوام در حركت ميباشد آنرا حركت توسطيه گويند و به اعتبار اجزاء حركت كه از ابتدا تا انتهاي خط سيرش باشد آنرا حركت قطعيه مي گويند.
و حركت توسطيه در حركت جوهريه عبارت است از سير ماده سياله كه در تمام اين مدارج كمال سير ميكند و هر آني خلع و لبس مينمايد - يعني- ار ابتدا تا انتهاي كمال اوست.
3) صورت كه يكي از جواهر پنجگانه است بر سه قسم است:
اول : صورت جسميه كه ماده هميشه داراي اين جسم بوده و از او قابل سلب نيست و از آن به صورت جنسيه تعبير ميكنند.
دوم: صورت نوعيه نظير صورت انسانيت كه آن نيز مادام حفظالنوع محفوظ است.
سوم:صورت شخصيه كه ماده بدون آن موجود نميگردد چنانچه گفتهاند «الشيءما لم يتشخص لم يوجد»(هر چيزي تا صورتن شخصيه پيدا نكند موجود نشود) و نيز گفتهاند: «شيئيت شيئي به صورت او است » و اين صورت شخصيه است كه دائماً در تغيير و تبديل ميباشد.
و اما مقدماتي كه براي اثبات ادعای خود بايد متذكر شويم عبارت از پنج مقدمه است.
مقدمه اول: جسم مركب از ماده«هيولي » و صورت است و ماده بدون صورت محقق نمیشود و آن به منزله جنس است، چنانچه صورت به منزله فصل ميباشد، بلكه عين جسم و فصل است به اين معني كه ما به الاشتراك همه اجسام به هيولي و ما به الامتياز آنها به صورت ميباشد.
مقدمه دوم: تغييرات و تبديلاتي كه براي اجسام ميباشد باختلاف صورتهاست كه جسم صورتي را رها ميكند و بلافاصله صورت ديگري به خود ميگيرد، ولي هيولي با ایجاد اولين صورت است و فرض زوال آن به زوال آخرين صورت – يعني- به زوال جميع صور ميباشد.
مقدمه سوم: تشخيصات اجسام به صورتهاي شخصيه است نه به صورت نوعيه و صور نوعيه در جميع تبديلات صور شخصيه محفوظ است چنانچه هيولي در جميع جسم محفوظ مي باشد بلي در تبديلات نوعيه صور نوعيه و شخصيه ثابت است، بنابراين صورت نوعيه به منزله حركت توسطيه است كه بين مبدأ و منتهي محفوظ مي باشد و صورت شخصيه به منزله حركت قطعيه است كه ماداميكه در حركت ميباشد آن به آن در تغيير است.
مقدمه چهارم: قول به حركت جوهريه مستلزم حركت دائميه نيست بلكه مادامي است كه در تغيير و تبديل و سير تكاملي باشد ولي در حال سكون و وقوف هم هيولي و هم صورت نوعيه و هم صورت شخصيه باقي و محفوظ است چنانچه در حركات كيفيه مانند رنگ و بو و طعم و در حركات كميه نظير حركت زمان و حركات وضعيه مانند حركت زمين به دور خود و حركات اينيه مانند حركت زمين به دور خورشيد مادامي است كه در حركت باشند و هر گاه فرض سكون کنیم تغيير پذير نخواهد بود.
مقدمه پنجم: خداوند تبارك و تعالي بر ايجاد هيولي و صورت با هم و بر ابقاء هيولي و صورت با هم و بر حفظ هيولي و تبديلات صور و بر ايجاد صورت بدون ماده(نظير قالب مثالي) قادر است، زيرا همه اينها ممكن وهر ممكني تحت قدرت حقتعالي است بلي هيولي بدون صورت چون ممكن نيست قدرت به آن تعلق نميگيرد زيرا شيء تا مشخص نشود موجود نگردد و تشخص هم به صورت است. همانطوریکه در کتاب آموزش عقاید گفته شده که قدرت بر امر محال، تعلق نمیگیرد.
پس از بيان اين مقدمات گوئيم روح انساني فرداي قيامت تعلق ميگيرد به همين مواد عنصريه كه بدن جسماني دنيوي را تشكيل ميداده با صورت شخصيه كه خداوند به آن اضافه مينمايد خواه صورت انساني باشد چنانچه مؤمنين به اين صورتند و خواه صورت حيواني باشد چنانچه بعضي از كفار و فجار و متخلقين باخلاق رذيله طبق مضامين اخبار به آن صورت محشور ميشوند ولي اين نيز به طوري است كه آنها را ببيند ميشناسد كه بشرند با صورت باطني و حقيقي خود محشور شدهاند.
و اين مواد عنصريه با صورت شخصيه به قدرت حقتعالي محفوظ است نه ماده بدل ما يتحلل ميخواهد و نه صورت شخصيه تبديل مييابد زيرا آنجا دار استكمال نيست و حركت جوهريه كه عبارتند از سير عناصر از نقص به طرف كمال بود در آنجا نيست و طعمهاي بهشتي مجرد التذاذاست و براي دفع الم گرسنگي و تشنگي نميباشد.
و اين مطلب امري است ممكن و قابل تعلق قدرت و نصوص آيات و اخبار نيز بر آن قائم است.
آيات قرآني در معاد جسماني
اما آيات شريفه قرآن که نص در اين معني ميباشد بسيار است و ما در اینجا برخی از آنها را ذکر مينمائيم.
1)« و ضرب و لنا مثلاً نسي خلقه قال من يحيح الضام و هي رميم قل يحييها الذي انشاها اول مره و هو بكل خلق عليهم. (براي ما مثلي زد انسان و حال آنكه آفرينش خود را فراموش كرده بود گفت چه كسي اين استخوانها را زنده ميكند و حال آنكه پوسيده است؟ بگو آنها را زنده
ميكند كسي كه نخستين بار ايجاد نمود و او به همه مخلوقات داناست)1
مفسرين در شأن نزول اين آيات گفتهاند ابي بن خلف جحمي استخوان پوسيده به دست گرفت و نزد پيغمبر(ص) رفت و آنرا در دست فشرد و خرد كرد بر باد داد گفت: اي محمد تو گمان ميبري كه اين را زنده خواهند كرد؟ پس حق تعالي اين آيات را نازل فرمودند.
2)«ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلي قدرين علي ان نسوي بنانه»2 (آيا آدمي گمان كرد كه ما استخوان هاي او را جمع نخواهيم كرد اري ما جمع خواهيم كرد در حاليكه قادريم بند انگشتان اورا راست كنيم.)
3)« افلا يعلم اذا بعثر ما في القبور»3 (آيا آدمي نميداند آنگاه كه مردگان را از گورها بر ميانگيزيم.)
4)«و نفخ في الصور فاذا هم من الاجداث الي ربهم ينسلون قالوا يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعدناالرحمن و صدق المرسلون»4 (و دميده شود در صور پس ناگهان از قبرها به پيش پروردگارشان بشتبند گويند واي بر ما چه كسي ما را برانگيخته از گورهايمان اين است آنچه خداي رحمان وعده داده و پيغمبران راست گفتند.)
5)«يخرجون من الاجداث كانهم جراد منتشر»5 (از گورها بيرون شوند چنانچه گويا ايشان ملخهاي پراكندهاند.)
6) «يوم يخرجون من الاجداث سراعاً كانهم الي نصب يوفضون»6 ( روزيكه از قبرها به شتاب بيرون شوند چناچه گويا ايشان به جانب علمي ميشتابند.)
7)« و اذا القبور بعثرت»7 (و زمانيكه قبرها زير و رو شود تا مردگان بيرون آيند.)
8)« و اذا الارض مدت و القت ما فيها و تخلت»8 ( زمانيكه زمين كشيده ميشود و بيندازد انچه در اوست از مردگان و خود را تخليه ميكند.)
1 سوره یس آیه 78-79 2 سوره قیامه آیه 3 3 عادیات آیه 9 4 یس آیه 51-52
5 قمر آیه 7 6 معارج آیه 42 7 انفطار آیه 4 8 انشقاق آیه 3-4
9) و اخرجت الارض اثقالها»1 (و زمين بارهاي گرانش را بيرون بياندازد.)
10) ثم اذا دعاكم دعوه من الارض اذا انتم تخرجون»2 (پس زمانيكه به نحوه دعوتي از زمين خوانده شويد پس ناگهان شما بيرون آئيد.)
11) « يخرج الحي من الميت و مخرج الميت من الحي و يحيي الارض بعد موتها و كذالك تخرجون»3 خدا زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مي آورد و زمين را پس از مردنش زنده ميكند و به همين نحو از قبرها بيرون ميكشد.)
12) « والله الذي ارسل الرياح فتثير سحاباً فسقناه الي بلد ميت فاحييناه بهالارض بعد موتها و كذلك النشور »4 (خداي آن كسي است كه بادها را فرو فرستاد پس ابر را برانگيخت و آنرا به طرف شهر و زمين مرده رانديم و به واسطه ان زمين را زنده نموديم وهمچنين اسن زنده كردن و برانگيختن مردگان.)
13)« ائذا متنا و كنا ترابا و عظاماً ءانا لمبعوثون او آباونا الاولون : قل نعم و انتم داخرون»5 ( آيا چون بميريم و خاك و استخوان شويم آيا برانگيختگان باشيم و آيا پدران ما كه پيش از ما بودهاند برانگيخته خواهند شد؟ بگو آري و شما خوار بي مقدار باشيد.)
14)« ان الساعه آتيه لاريب فيها و ان الله يبعث من في القبور»6
15)« او الذي مرعلي قريه و هي خاويه علي عروشها »7
16)« واذ قال ابراهيم رب ارني كيف تحيي الموتي»8
و غير ذلك از آيات ديگر كه وصف نعم جسماني و عذابهاي جسماني عالم قيامت را مينمايد و ذكر آنها بيايد انشاءالله تعالي.
1 زلزال آیه 2 2 روم آیه 24 3 روم آیه 18 4 فاطر آیه 10 5 صافات آیه 15-16-17 6 حج آیه 7 7 بقره آیه 261 8 بقره آیه 262
اخبار داله بر معاد جسماني
اما اخباري كه دلالت صريح بر معاد جسماني دارد بسيار است كه به برخي از آنها اشاره ميکنیم.
1) در نهجالبلاغه جزو سادس در ضمن خطبه مسمي به غراء ميفرمايد « حتي اذا تصرمت الامور و تقضت الدهور و ازف النشور اخرجهم من ضرايح القبور»«واو كار الطيور و اوجره البساعو مطارح المهالك سراعاً الي امره مهطفين.» «اليمعاده»(تا اينكه امور منقطع شود و روزگارها به پايان رسد و نشور نزديك گردد مردگان را از شكاف قبرها و لانههاي پرندگان و
خانههاي درندگان و جايهاي هلاكتشان بيرون آورند در حاليكه به سوي فرمان خدا ميشتابند و به محل بازگشت خود مبادرت مينمايند.)»
2) در نهج البلاغه جزء هفتم در ضمن خطبه مفصلي كه اول آن «منها ملائكه اسكنتهم سمواتك» ميباشد ميفرمايد: «و اخرج من فيها فجددهم بعد اخلاقهم و جمعهم بعد تفريقهم »(و بيرون ميآورد هر كه در زمين است، پس تازه ميكند آنانرا بعد از كهنه شدنشان و جمع مينمايد پس از پراكنده شدنشان)
3) در ضمن نامه مفصلي كه حضرت علي (ع) هنگام اعطاء حكومت مصر به محمد بن ابي بكر باهل مصر مينويسد : و ابن محمد ابي الحديد در جز ششم نهج البلاغه نقل كرده، ميفرمايد : « و اعملوا عبادالله ان انفسكم الضعيفه و اجسادكم .» « الرقيه الناعمه التي يكفيها اليسير من العقاب ضعيفه عن هذا فان استطعتم ان» «ترحموا انفسكم و اجسادكم مما لا طاقه لكم به و لا صبر عليه فتعملوا بما احب الله » « سبحانه و تتركوا ما كرهه» ( اي بندگان خدا بدانيد كه اين جانهاي ناتوان و بدنهاي نازك و نرم شما كه اندكي از عذاب براي آنها كافي است از تحمل عذاب قامت ناتوان است، پس اگر ميتوانيد بر جانها و جسدهاي خود از آن عذابي كه طاقت به آن و صبر بر آن نداريد ترحم كنيد، پس آنچه خداي دوست ميدارد به جاي آوريد و آنچه كراهت دارد ترك كنيد.)
4) در نهج البلاغه دز صمن يكي از خطيب شريفه ميفرمايد : « واعملوا انا ليس لهذا الجلد الرقيق صبر علي النار» (بدانيد كه براي اين پوست نازك صبر بر آتش نبست)
5) در دعاي كميل ميفرمايد : « اتسلط النار علي وجوه خرت لعظمتك ساجده و علي السن نطقت بنوحيدك صادقه و بشكرك مادحه» ( آيا آتش را بر رويهائيكه براي عظمت تو بسجده افتاده و بر زبانهائي كه بتوحيد تو ناطق و بشكر تو شاكر بوده مسلط ميگرداني )
6) اخباريكه تصريح دارد باينكه از آسمان چهل روز باران ميبارد و زمين شكاف بر ميدارد و استخوانها و رگها و گوشتها و مويها جمع ميشود و بدنها ملتئم ميگردد و پس از نفخ صور روح بدانها تعلق ميگيرد، چنانكه شيخ طبرسي در كتاب احتجاج از حضرت صادق و در صافي از مجالس صدوق و در تفسير قمي از حضرت صادق در ذيل آيه « و ان الله بيعث من في القبور» نقل كرده است.
ü اشکال
و غير ذلك از اخبار ديگر كه صريح در حشر جسماني هستند و همين اندازه كه ذكر شد براي اثبات مطلب كافي است، و هرگاه اشكال کنند با اينكه بيان مذكور در اثبات جسماني تنها امكان اين امر را ثابت ميكند و از ظواهر آيات و اخبار بيش از مظنه بدست نميآيد و امر اعتقادي محتاج بدليل قطعي يقيني است با اينكه ممكن است گفته شود اين ظواهر چون القاء بعوام شده و آنان حقيقت را نميتوانستهاند درك كنند، لذا حقيقت را در لباس اين الفاظ و عبارت پوشانيده و آنرامكشوف ننمودهاند.
جواب گوئيم اولا – انكار نصوصيت آيات و اخبار مكابره صرف است و ثانياً – بر فرض يك يك ظاهر و قابل تأويل باشد مجموع من حيث المجموع نص قطعي است و ثالثاً – بر فرض كه مجموعش هم نص نباشد وجهي براي انصراف از ظاهر نيست، زيرا تا دليل عقلي يا نقلي قطعي برخلاف ظاهر قائم نشود مجرد احتمال و استحسان موجب انصراف از ظواهر نمي شود، چه آنكه در اينصورت منصرف شدن از ظاهر تفسير برأي است و بنص فرمايش پيغمبر (ص) « من فسر القرآن برأيه فليتبوء مقعده من النار» جايگاه مفسر او مملو از آتش خواهد شد.
گفتار صدر المتألهين درباره معاد
چنانچه گذشت صدر المتألهين قائل است باينكه روح در عالم برزخ آخرت بقالب مثالي كه صورتي بدون ماده است تعلق ميگيرد و مذهب خود را بر پنج اصل مبتني نموده است :
اصل اول – اينكه شيئيت شيء بصورت اوست نه بماده حتي اگر فرض شود چيزيكه از ماده و صورت مركب است بصورت صرف موجود شود بتمام حقيقت موجود شده اگرچه ماده نداشته باشد نظير جنس و فصل كه هرگاه فرض شود ناطق بدون حيوان موجود گردد انسان بتمام حقيقت خود موجود شده ؛ چنانچه در عرشيه ميگويد : « ان تقوم كل شيء بصورته لا بمادته و هي عين ماهيه و تمام حقيقته فهو بصورته لا بمادته » و در اسفار ميگويد : « كل مركب بصورته هوهو لا بمادته» تا اينكه ميگويد : « حتي لو فرضت صوره المركب قائمه بلا ماده لكان الشيء بتمام حقيقته موجود »
اصل دوم – اينكه تشخيص هر چيزي (مجرد يا مادي) عبارت از نحوه وجود خاص باوست و اما عوارض شخصيه از مقومات (چيزهايي كه قوام وجودش به آنها باشد ) او نيست، بلكه از مشخصات و لوازم وجود اوست.
اصل سوم – قول به حركت جوهريه است كه براي كليه عناصر ذكر كرده و اين از افكار بكر اوست، زيرا چنانچه گذشت حكماء چهار قسم حركت كه عبارت از حركت كميه و كيفيه و وضعيه و اينيه باشد بيشتر ذكر نكردهاند و او حركت جوهريه را بر آنها افزوده است.
اصل چهارم – قوه خياليه جوهر مجردي است كه پس از متلاشي شدن اين بدن باقي بوده و زائل نميشود، تنها داراي صورت و خالي از ماده است و اين جوهر واسطه بين مفارقات – يعني- عقول مجرده از ماده و صورت و ماديات – يعني- اجسام ميباشد .
اصل پنجم – فاعل همينطور كه مقادير و اشكال و صور در عالم طبيعت به مشاركت ماده از او صادر ميشود همين نحو بدون ماده نيز از وي صدور ميباشد بنابراين نفس قادر است كه بقوه خيال در عالم آخرت ايجاد شكل و صورت و مقدار كند.
پس مذهب خود را بر اين اصول پنجگانه متفرع نموده باينكه ماده در اثر و زائل است و بنا بر حركت جوهريه دائماً در تغيير و تبديل بوده و ثبات و بقاء ندارد، بنابراين معدوم ميشود و اعاده معدوم نيز محال است و تشخيص و تحقق انسان بصورت است كه تمام حقيقت او ميباشد و در عالم آخرت روح به اين تمام حقيقت – يعني – صورت تعلق ميگيرد و حور و قصور و ساير خصوصيات بهشت از اطعمه و اشربه و ثمرات چيزهايي است كه نفوس سعداء بقوه خيال ايجاد كرده التذاذ ميبرند و آتش و زقوم و ماء حميم و ساير عذابهاي جهنم اموري است كه نفوس اشقيا ايجاد نموده و معذب ميشوند، و بالجمله تمام دستگاه عالم آخرت را صور بدون ماده دانسته كه نفس بقوه خيال ايجاد ميكند و همين صورت را تمام حقيقت حور و صور زقوم و ماء حميم و غيره، و اقوي و اشد از صور طبيعيه ماديه دنيويه دانسته ، و جميع آيات و اخبار را بر اين معني حمل نموده است.
و از اين مذهب به چند وجه جواب میدهیم:
اول) اصوليكه مذهب خود را بر آن مبتني نموده اگر همه آنها مورد اشكال و منع نباشد، بعضي از آنها ممنوع است، اما اصل سوم كه قول به حركت جوهريه باشد اگر چه فيالجمله مانعي ندارد ولي مسلماً حركت از عوارض بوده و محتاج است به محرك و چيزي كه در آن حركت كند و مبدئي كه از آن و مقصدي كه به طرف آن حركت نمايد و هر چه بالعرض باشد زائل شدني است بنابراينممكن است و از قدرت حقتعالي بيرون نيست كه فرداي قيامت جسم را با ماده و صورتش ساكن و ثابت نگاه دارد، به طوري كه محتاج ببدل ما يتحلل نباشد و تغيير و تبديلي براي آن روي ندهد مانند مجردات.
و اما اصل چهارم كه قوه خيال مجرد باشد نيز ممنوع است براي اينكه قوه خيال غير از نفس ناطقه بلكه از شئون و عوارض اوست و جوهر هم نيست.
واما اصل پنجم كه نفس در ايجاد صور در عالم عين و خارج به واسطه قوه خيال قدرت داشته باشد نيز ممنوع است براي اينكه آنچه از قوه تخيل صادر ميشود مجرد تصور در عالم ذهن است و آن هم هر صورتي كه در آن بيايد صورت ديگر منعدم شود و قابل اضافه صور مختلفه نباشد علاوه بر اينكه در بحث قدرت گذشت كه موجد اشياء در عالم عين و خارج تنها واجبالوجود است و اصل حكماء (الواحد لا يصدر عنه الاالواحد ) در عله موجبه است.
دوم)ماده به واسطه حركت جوهريه معدوم صرف نميشود تا مستلزم اعاده معدوم باشد بلكه مواد اگر صورتي را رها كنند صورت ديگري به خود ميگيرند.
چنانچه مواد بدني پيش از آنكه صورت بدني پيدا كنند صورتي ديگر داشته و هيچگاه معدوم صرف نمي شوند.
سوم)اين قول مستلزم منع وجود فعلي بهشت و جهنم است و صريح است در اينكه نفس بهشت و جهنم را در عالم آخرت به قوه خيال ايجاد ميكند و در مباحث آينده بيايد كه وجود فعلي بهشت و جهنم از ضروريات دين بوده و نصوص آيات قرآن و اخبار متواتره بر آن قائم است.
چهارم) آيات و اخبار گذشته قابل اين تأويل نيست آيا صورت خيالي ااست پوسيده ميشود و خداوند آن را زنده مينمايد؟ يا خداوند استخوانهاي آنرا جمع ميكند و حتي بد انگشتانش را تسويه مينمايد؟ و يا از قبر بيرون ميآيد و زمين او را بيرون مياندازد و صبر بر آتش ندارد؟ آيا صورتهاي خيالي است كه خداوند درباره آنها ميفرمايد: «كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب »1(هرگاه پوستهاي بدن آنها سوخت و از بين رفت پوستهاي ديگر به آنها ميدهيم تا بچشند عذاب را.)
بلي ما منكر صور مجرده نيستيم و در محل خود آنرا اثبات نمودهايم ولي آن مسئله جداگانه بوده و مربوط به حشر بدن مادي جسماني نيست.
پنجم) اين قول خلاف ضرورت اسلام، بلكه جميع اديان است كه بدن مادي را فرداي قيامت متعلق روح دانسته و همچنين بهشت و جهنم و نعم و عذاب هاي آنها را جسماني ميدانند.
گفتار شيخ احمد احسائي درباره معاد
حاصل گفتار شيخ احمد اين است كه انسان داراي دو بدن است يك بدن عنصري مادي و يك بدن خالي از ماده شبيه به همين بدن عنصري در باطن اين بدن است و نام آن را بدن حور قليايي گزارده و بدن عنصري براي بدن حور قليايي به منزله لباس است و به مردن انسان اين لباس از او گرفته شود و هر عنصري به عنصر خود برگردد ولي بدن حور قليايي باقي و ثابت بوده و فرداي قيامت آدمي با اين بدن محشور ميگردد.
و براي اثبات مدعايش به بعضي اخبار و آيات استدلال كرده از آنجمله خبر شهر جابلسا و جابلقا است كه به عالم حور قليا تأويل نموده و همچنين اخبار طينت را نيز به همين عالم تأويل كرده و گفته شده و همچنين خبري كه خودش از اميرالمؤمنين درباره خلقت نفس نباته و حيوانيه و ناطقه لاهوتيه روايت كرده و متفرد در نقل آن است بر اين معني حمل نموده.
و به آياتي از قرآن نيز استشهاد كرده مانند آيه شريفه «من آياته ان خلقكم من تراب»1(از نشانههاي خدا اين است كه شما را از خاك آفريد) و آيه شريفه « وان من شيء الاعندنا خزائنه» 2 (چيزي نيست جز اينكه خزينههاي آن نزد ماست) و آيه شريفه «كما بدئكم تعودون»3 (چنانچه شما را ايجاد نمود بر ميگرديد)گفته است:مراد از تراب ترابي است كه ملائكه از عالم حور قليا گرفتهاند و مراد از خزائن عالم حور قلياء است، و چون ابتدا خلقت از عالم حور قليا بوده بازگشت نميز بدانجاست.
و جواب از او اين است كه اگر مراد از بدن حور قليايي صورت بدون ماده است در باطن اين بدن بودن معني ندارد، زيرا عالم مثال از اين بدن جداست، و اگر داراي ماده است فسادش بيشتر كه انسان دو ماده و دو صورت داشته باشد يكي در باطن ديگري به علاوه اينكه ماده هم به منزله لباس باشد و بايد رها كند عكس است، بلكه صورت لباس ماده است كه رها ميكند و صورت ديگر ميگيرد و ماده باقي است چنانچه گذشت.
و اما استدلالي كه به بعضي اخبار و استشهادي كه به برخي ز آيات نموده بدون مدرك و دليل
1 روم آیه 19 2 حجر آیه 31 3 اعراف آیه 28
است زيرا اخبار شهر جابلسا علاوه بر اينكه بدون سند و ضعيف است دليلي بر تأويل آن به عالم حور قليا نيست بلكه چنانچه امروز كشف شده غير از منظومه شمسي ما منظومه هاي شمسي ديگري در اين فضاي وسيع ميباشد كه همه آنها داراي سكته است و چه مانعي دارد كه جابلسا و جابلقا يكي از آنها باشد؟
و اخبار طينت نيز قطع نظر از اينكه ضعيف است در معناي ان اختلاف شده كه آيا مرا از طينت آن ماده عنصريه است كه در نطفه داخل ميشود يا مراد عنصر غالب يا كنايه از سعادتو شقاوت است و بالجمله از متشابهات است و به ان نميتواناستدلال نمود.
و خبريكه خودش متفرد در نقل آن است با اينكه حال سندش معلوم است هيچ مربوط به مدعاي او نيست و تأويل به اين معني تفسير براي است.
علاوه بر اينكه اين مذهب نيز خلاف ضرورت دين اسلام و نصوص آيات و اخبار متواتره كه به مقداري از آنها اشاره شد مي باشد.
ضمناً متذكر ميشويم كه از بياني كه در رد قول صدر المتالهين و شيخ احمد احسائي ياداور شديم بطلان قول بعضي از حكماء كه معاد را روحاني صرف ميدانند واضح ميشود و محتاج به تذكر و تكرار نيست.
اما قول بعضي از متكلمين كه معاد را فقط جسماني مي دانند روي اين اصل است كه بعضي از متكلمين و مخصوصاً جمعي از اخباريين مجردي جز ذات حقتعالي را منكرند، بلكه قول به تجرد عالم عقول و نفوس را موجب شرك مي دانند و نفس و عقل را از همين عالم جسماني نظير روح حيواني دانسته و مثل زده اند به آب كه در گل است، لذامي گويند همين بدن در قيامت با همين روح حيواني زنده ميشود و هرچه در قيامت باشد از نعم و بليات همين جسمانيات است و قول آنها مثل قول طبيعيين است كه ماوراي حس و ماده چيزي متعقد نيستند ولي آنها به وجود حق مجرد از ماده و صورت معتقدند و اينها آن را هم منكرند.
و اما دليل بر بطلان قول آنها اين است كه اولاً روح مجرد است و وجود مجرد ممكن هيچگونه شرك نيست، زيرا كه اين ممكن است و ذات اقدس حق واجب، اين مركب از وجود و ماهيت است او بسيط من جميع الجهات اين مسبوق به عدم است او قديم با لذات اين محتاج اوغني اين مخلوق اوخالق و صرف اشتراك در اسم مجرد موجب شرك نيست و الا بايد ممكن در عالم وجود نداشته باشد زيرا كه لازم میآيد که در اسم موجود مشترك با خدا باشد بلكه در اسم عالم قادر، حي، مدرك و غير اينها نيز مشتركند و ثانياً در خصوصيات بهشت و جهنم ذكر نعمتهاي روحي و آلام روحي كه به نصوص قرآني و صراحت اخبار متواتره ثابت و محقق است و ربطي به جسمانيات ندارند بيايد انشاءالله تعالي.
در بيان شبهه آکل و مأکول و جواب آن
در لسان منكرين معاد جسماني از ملحدين و بعضي حكماء طبيعي و غير آنها شبهه است معروف به شبهه آكل و مأكول كه آنرا از بزرگترين شبهات معاد شمرده و به تقريرات مختلف بيان نمودهاند و ما نخست تقريرات آن را متذكر شده و سپس به جواب آنها ميپردازيم:
تقرير اول-اگر فرض كنيم يك نفر آدم ديگري را به تمامه خورد و همه بدن مأكول جزء بدن اكل شد فرداي قيامت آيا بدن آكل محشور ميشود يا بدن مأكول يا هر دو يا هيچ كدام از آن دو محشور نمي شوند؟ اين مسئله از چهار صورت خارج نيست صورت اول و دوم محال است زيرا ترجيح بلا مرجح لازم آيد علاوه بر اينكه لازم آيد يكي دو تا و دو تا يكي باشد و محال بودن آن را بديهيات اوليه است پس باقي ميماند صورت چهارم كه هيچكدام محشور نشوند و مطلوب همين است.
تقرير دوم- اگر آكل كافر و منفق و فاسق باشد و مأكول مؤمن صالح متقي آيا اين بدن در قيامت در حزب اولياءالله متنعم است يا در حزب اعداء خدا معذب ميباشد يا هم متنعم و هم معذب است و يا هيچكدام نميباشد سه فرض اول به بيان سابق محال است پس فرض چهارم باقي مي ماند و مقصود هدف ما نیز همين است.
تقرير سوم- اگر مأكول در بدن آكل نطفه شد و مبدأ شخص ثالثي گرديد كدام يك از اين سه نفر محشور مي شوند؟
تقرير چهارم- كه متينترين تقريرات است اين است كه بدن انسان پس از مردن خاك ميشود و خاك او محل كشت و زرع و مزروع آن مأكول ديگري ميگردد و همچنين او مي ميرد و بدن او خاك و خاك او محل كشت و زرع ،و مزروع او مأكول و همينطور زمانهای متمادی تا دامنه قيامت اين جريان بر قرار است و اجزاء هر فردي جزء افراد ديگر ميشود و بسا ممكن است اجزاء بدن يك نفر جزء بدنهای هزاران نفر ديگر گردد در اين صورت كدام يك از اين اشخاص محشور خواهند شد؟
تقرير پنجم- اگر انسان در قسمتي از عمرش اهل صلاح و در قسمت ديگر اهل فساد بوده فرداي قيامت با بدن زمان صلاحش محشور و متنعم خواهد بود یا با بدن زمان فسادش مبعوث و معذب خواهد شد.
اين نهایت تقريرات اين شبهه است.
اما جواب از اين شبهه اين است كه گوئيم هر فردي از افراد انسان داراي دو قسم اجزاء است: اجزاء اصليه و اجزاء فضليه اجزاء اصليه عبارتند از آن اجزائي كه در علم خداوندي به فرد معين از افراد انسان اختصاص داده شده و اجزاء فضليه عبارتست از اجزائي كه در سنين عمر انسان جزء بدن مي گردد و به تحليل ميرود و از اين جهت بدن احتياج به بدل ما يتحلل پيدا ميكند.
بنابراين اگر به فرض انساني انسان ديگري را خورد، اجزاء اصليه انسان مأكول اجزاء فضليه آكل ميگردد و از او دفع مي شود و خود آكل نيز داراي اجزاء اصليه است كه در علم خدا مضبوط است.
و همچنين است اگر انساني مرد و خاك بدن او محل كشت و زرع گرديد و مزروع آن مأكول انسان ديگري شد و در او مبتدل به نطفه و مبدأ شخصي ثالثي گرديد بر فرض كه اجزاء اصليه انساني كه خاك شده جزء بدن آكل يا تبديل به نطفه شود اجزاء اصليه شخص آكل يا شخص ثالث نخواهد شد بلكه جزء فضلي او خواهد بود و هر يك از آنها داراي اجزاء اصليه جداگانه خواهند بود كه در علم خدا معين است.
و براي توضيح اين مطلب میگوئيم خداوند تبارك و تعالي پيش از خلقت نوع انسان به تعداد بشري كه تا دامنه قيامت روي زمين خلق ميكند و مقدار موادي كه براي تشكيل هر فردي لازم است دانا و خبير بوده چگونه دانا نباشد و حال آنكه همه آنان را بيد قدرت خود ميآفريند« الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير»1«و هو بكل خلق عليم»2 (آيا نميدانيد كسي كه خلق كرده و حال آنكه ريزه كار داناي به جزئيات است.)
روي اين اصل براي هر فردي از افراد بشر مقداري از مواد مستخرجه از زمين كه قابل تشكيل بدني باشد اختصاص داده كه تا حين موت جزءبدن او خواهد شد و اين اجزاء خاص بدن او خواهد بود و به فرضي كه مأكول ديگري شود جزء اصلي او نگردد بلكه او نيز داراي اجزاء خاصه به خود خواهد بود كه جزء اصلي بدن ديگري نشود و هل جرا و به بدین نحو شبهه مذكور به جميع تقريراتش مرتفع ميشود و اگر از اجراء اصليه و فضليه بسيار تحاشي داريد و ميگوئيد تمام اجزاء بدن در تحليل است مي گوئيم ممكن است يك قسمت از اجزاء بدن آكل يك قسمت بدن مأكول گردد و ما دليلي نداريم كه فرداي قيامت بايد تمام اجزاء بدن دنيوي محشور گردد بلكه اگر با يك قسمت از آن هم محشور شود بر اثبات معاد جسماني كافيست بلكه بسا قوي ضعيف و كبير و صغير و يا بالعكس محشور گردند.
ü در بيان شبهه اعاده معدوم و جواب آن
برخي از حكماء و متكلمين توهم كردهاند كه مسئله معاد جسماني مبتني بر جواز اعاده معدوم است و اگر قائل به محال بودن اعاده معدوم بشويم مستلزم اين است كه معاد جسماني نيز محال باشد.
و تحقيق در مطلب اين است كه معاد جسماني هيچ مربوط به اعاده معدوم نيست و ان مطلب را در ذيل دو مقصد بيان مينمائيم.
مقصد اول: چنانچه قبلاً اشاره شد انسان به مردن معدوم نخواهد شد، اما روح انساني چون مجرد است باقي ميباشد و زوال و فنا ندارد و اما بدن هم موادش باقي بوده و تغييرات تنها در صورت است مثلاً صورت انساني را رها كرده و صورت خاكي يا نباتي يا غ ير اينها به خود ميگيرد و در قيامت همين مواد دومرتبه صورت انساني به آنها اضافه شده و روح به آن تعلق ميگيرد و بر طبق اين معني نصوص آيات قرآن و اخبار بسيار قائم است مانند آيه شريفه« أيحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلي قادرين علي ان نسوي بنانه» و آيه شريفه« قال من
2 سوره ملک آیه 14 2 سوره یس آیه 79
يحيي العظام و هي رميم» و آياتي كه نشور و خروج از قبرها را در قيامت به زنده شدن زمين مرده بعد از نزول باران تشبيه كرده و قضيه حضرت ابراهيم(ع) و عزيز يا ارمياء چنانچه در اثبات معاد جسماني به آنها اشاره شد.
و مانند خبري كه از حضرت صادق(ع) در جواب سؤال زنديق روايت شده در اواخر آن است كه فرمود: «فاذا كان حين البعث مطر السماء و تربوالارض ثم تمخض»«محض السقاء فيصير تراب البشر كمصير الذهب من تراب اذا غسل بالماء»«و الزبد من البن اذا مخض فيجتمع تراب كل قالب فينتقل باذن الله تعالي الي»«حيث الروح فتعود الصور باذن المصور كهيئتها و تلج الروح فيها فاذا»«قد استوي لا ينكر من نفسه شيئا الخبر»1 (پس زمانيكه اوان بعث شود آسمان ببارد و زمين مرتفع شود و او را حركت شديدي رخ دهد مثل حركت دادن شير در مشك تا كره آن گرفته شود و رو بيفتد و خاك بشر از آن جدا شود مثل طلا كه از خاك گرفته ميشود زمانيكه با آب بشويند و خاك هر فردي در يك قالب جمع شود پس به طرف روح باذن خدا منتقل و به قدرت مصور صورتي مثل صورت دنيوي به ان اضافه گردد و روح در آن دميده شود پس بر سر پا خيزد و اعمال خود را فراموش و انكار نكند.)
و غير ذلك از اخبار ديگر كه به مقداري از آنها قبلاً اشاره شد و همه صريح است كه همين استخوانهاي پوسيده و گوشتهاي خاك شده از همين زمين جدا شده و صورت انساني به خود گرفته و مبعوث و محشور ميگردد.
و مؤيد اين مطلب است آياتي كه در اوضاع قيامت نازل شده مانند آيه شريفه «يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب»2 (روزيكه آسمانها را مانند طوماري كه براي نوشتجات است در نورديم و به هم پيچيم) و آيه شريفه «و اذا الشمس كورت و اذاالنجوم نكدرت و اذالجبال سيرت»3 (زمانيكه خوزشيد بي نور و ستارگان گرفته و كوهها سير داده شوند) و آيه«يوم تكون السماء كالمهل و تكون الجبال كالعهن»4 (روزيكه آسمانها مانند فلز گداخته و كوهها مانند پنبه زده شده شوند)و آيه شريفه «يوم تكون الناس كالفراش الميثوث و تكون الجبال كالعهن المنفوش»5 (روزي كه مردم مانند پروانههاي پراكنده و كوهها مانند پنبههاي زده شده شوند)و
1 احتجاج طبرسی 2 انبیا آیه 1043 معرج آیه 8 و 9 4 قارعه آیه 3و4
غير ذلك از آيات ديگر كه دلالت دارد بر اينكه آسمانها و زمينها و كوهها و خورشيد و ماه و ستارگان از بين نميروند، بلكه اوضاع آنها منقلي و صورتشان دگرگون و متغير مي شود. و برخي از متكلمين گفتند كه موجودات به كلي معدوم ميشوند و به آياتي از قرآن تمسك نمودند مانند آيه شريفه كل شيء هالك الا وجهه»1 (هر چيزي جز خدا هلاك شونده است) و آيه شريفه «كل من عليها فان»2 (هر كه روي زمين است فاني مي شود )و آيه شريفه «انه يبدأ الخلق ثم يعيده» 3 (بدرستيكه خدا از آغاز مخلوقات را بيافريد و سپس آنان را برمي گرداند)و آيه شريفه «كما بدانا اول خلق نعيده»4 (چنانچه او را در آغاز خلقت بيافريديم باز گردانيم) و آيه «هو الاول و الاخر»5 (او اول و آخر است)و گفتند هلاكت و فنا و اعاده خلق و آخريت اقتضا ميكند كه موجودات به كلي معدوم گردند.
و ما جواب میدهیم به اینكه هلاكت و فنا و اعاده با تغيير صورت صدق ميكند و آخر بودن خدا و نيز معنايش اين نيست كه هيچ موجودي جزا و باقي نماند، بلكه مراد اين اكه تغيير انقلابي در ذات واجب الوجود نيست علاوه بر اينكه به فرض در اين آيات ظهوري در انعدام كلي باشد براي انصراف از اين ظاهر آيات و اخبار متقدمه كافي است.
بنابراين جاي هيچ اشكالي نيست كه انسان بلكه جميع موجودات معدوم صرف نمي شود تا اينكه در بازگشت آنها اعاده معدوم لازم آيد و معاد همان جمع اجزاء متفرقه و افاضه صورت انساني به آنهاست.
مقصد دوم در اصل مسئله اعاده معدوم: بسياري از حكماء و محققين مانند صدر المتألهين و حكيم سبزواري و فخر رازي و غير اينها قائلند كه اعاده معدوم محال است بلكه بعضي مدعي شدند كه امتناع آن ضروري و بديهي است چنانچه حكيم سبزواري گويد: (اعاده المعدوم مما امتنعا و بعضهم فيهاالضروره ادعي) و بر امتناع آن به وجوهي استدلال كردهاند:
1)معدوم صرف اشاره به او ممتنع است و چيزيكه قابل اشاره نباشد به صحت عود آن نميتوان حكم كرد.
1 قصص آیه 88 2 رحمن آیه 26 3 یونس آیه 6
4 انبیا آیه 104 5 حدید آیه 3
2)اگر معدوم به نفسه اعاده شود لازم آيد تخلل عدم بين شيء و نفس آن و اين محال است.
3) اگر معدوم به نفسه اعاده شود تسلسل در آن لازم آيد و اين محال است.
4)هر ممكني وجودش تابع علل وجوديه اوست اگر بخواهد پس از انعدام برگردد لازم آيد كه تمام علل طوليه ان كه وجودش مترتب بر آنهاست از ادوار كرويه و اوضاع عوالم امكانيه با جميع لوازم و توابع آنها كه بر حسب نظام جملي مربوط به يكديگر است بايد اعاده شود و اين بهترين ادله آنهاست.
و جماعتي از متكلمين قائل به امكان اعاده معدوم شده و بر مدعاي خود به دو وجه استدلال نمودهاند:
1- ممكن قبل از وجودش وجود و عدم براي او يكسان است و همين امكان ميباشد و پس از انعدام و نيز نسبت به او مساوي است جون امكان ذاتي ممكن بوده قابل تغيير نيست .
2- اصل در هر چه امتناعش ثابت نشده امكان است، چنانكه گفتند (كلما قرع سمعك من عجائب الكيان فذره في بقعه الامكان حتي يزدك عنه قائم البرهان) (هر چه از عجائب عالم وجود شنيدي تا برهان قطعي بر امتناع او قائم نشده در بقعه امكانش قرار ده)
و اصل در این مطلب اينست كه اگر مراد از معدوم در مسئله اعاده معدوم، معدوم بماده و صورت است، حق با قائلين به امتناع است، زيرا اصل وجود است و ماهيت از وجود منتزع ميباشد و پس از انعدام كلي وجود ديگريست موجود ميشود نه وجود سابق.
و دليل دوم متكلمين بر جواز آن اشتباه بزرگي است، زيرا مراد از امكان در اين عبارت امكان احتماليست – يعني – محتمل است ممكن باشد و محتمل است ممتنع و به عبارت ديگر ممكن است ممكن باشد، و اگر مراد از معدوم، معدوم بصورت است با حفظ ماده، حق با قائلين بجواز است، زيرا صور شخصيه بنا بر حركت جوهريه دائماً در تغيير است با اينكه ماده در تمام اين صور همان است كه در صورت سابق بوده چون ماده بوجود اولين صورت موجود، بانعدام آخرين صور معدوم ميگردد و تبديل صور با حفظ ماده مانعي ندارد.
ü در بطلان تناسخ : قائلين به تناسخ بر پنج دستهاند
1- نسوخيه كه قائلند انسان پس از مردن روحش به بدن انسان ديگري تعلق ميگيرد اگر خوب باشد روحش به بدن نيكان، از انبياء و اولياء و صلحاء و اگر بد باشد به بدن كفار و فجار تعلق ميگيرد و اين را تناسخ ميگويند
2- مسوخيه كه معتقدند روح انساني پس از مردن اگر از نيكان باشد به حيوانات پسنديده و مفيده مانند بلبل، قمري، كبوتر، آهو، بره و نحو اينها و اگر از بدان باشد به حيوانات خبيثه مانند سگ، خوك، بوزينه و امثال اينها تعلق ميگيرد و اين را مسخ گويند
3- فسوخيه كه مي گويند روح انساني پس از مردن به نباتات مفيده مانند گلها وميوهها يا نباتات تلخ و بد بو نظير حنظل و نحو آن به حسب نيكي يا بدي ان تعلق ميگيرد و آنرا فسخ گويند.
4- رسوخيه كه قائلند روح انساني پس از مردن به جمادات تعلق ميگيرد نفوس خيره به معادن ذيقيمت از قبيل جواهرات و طلا و نقره و نفوس شريره به معادن پست و اين را رسخ نامند.
دسته ديگري هستند كه قائلند روح انساني ابتدا تعلق به جمادات و پس از آن به نباتات و بعد از آن به حيوانات و سپس به انسان تعلق ميگيرد.
و تمام اين اقوال باطل و پوچ است و قطع نظر اينكه هيچ دليلي بر مدعاي خود نداشته و مجرد حدس و تخمين است و به واسطه تشابهي كه درباره بعضي از اين انواع با بعضي ديگر يافتهاند قائل به اين توهمات شدهاند ضرورت دين بلكه جميع اديان الهي و دليل عقل بر خلاف آنها قائم است.
اما قول اول كه معروفترين آنهاست گوئيم هرگاه روح عمر و مثلاً پس از مردن به بدن زيد تعلق گيرد آيا بدن زيد نيز روحي داشته یا بدون روح بوده؟
اگر داراي روح بوده لازم آيد كه اكنون داراي دو روح باشد بلكه بر سبيل تناوب لازم آيد كه بسا يك بدن داراي هزارها روح باشد و اين فسادش ظاهر است و معلوم است كه زيد بيش از يك روح ندارد.
و اگر زيد روح نداشته و همان روح عمر است به او تعلق گرفته لازم میآيد كه در تمام اعصار و ازمنه يك فرد بوده و روح او به فرد ديگر و آن نيز به فرد ديگر تعلق گرفته و نمي شود مثلاً در يك زمان يك روح به هزار فرد تعلق گيرد كه هر يك داراي يك هزارم روح باشند و فساد اين هم احتياج به بيان ندارد.
و اگر گفته شود از ابتدا افراد بشر بسيار بوده و پس از آنها به افراد ديگر منتقل شده گوئيم به فرض كه اين را بپذيريم لازم آيد در جميع ازمنه افراد بشر مساوي باشند و اين خلاف حس و وجدان است با اينكه مسلم است ايجاد بشر توليدي بوده نه تكويني و توليد و تناسل ناچار به يك فرد يا دو فرد منتهي مي شود.
و بطلان ساير اقوال اوضح است زيرا جمادات و نباتات و حيوانات روح انساني ندارند تا گفته شود اين روح زيد است يا عمر و اگر مراد روح حيواني و نباتي است كه در انسان بوده و مي گويند به نباتات و حيوانات ديگر تعلق مي گيرد اين هم فاسد است زيرا روح حيواني يك بخاري و روح نباتي يك قوه ناميه بيش نبوده و هر دو به مردن نابود صرف شوند بلكه آن به آن معدوم ميشود مثل نور چراغ كه آن به آن معدوم موجود ميشود تا اينكه خاموش شود.
و قول پنجم هم فسادش ظاهر است چون آنها روح مجردي كه باقي بماند ندارند تا به انسان تعلق گيرد و قوه نباتي و حيواني آنها هم که فاني مي شود چيزي نيست كه به ديگري تعلق گيرد.
و هرگاه گفته شود در بعضي آيات و اخبار آمده كه بعضي از اقوام به صورت حيوانات مسخ شدهاند چنانچه درباره اصحاب سبت خداوند ميفرمايد:
«فقلنا لهم كونوا قرده خاسئين»1
(پس گفتيم به آنها كه به صورت بوزينگان باشيد در حاليكه خوار گشته شويد)و نيز ميفرمايد: «و جعل منهم القرده و الخنازير»1 (و گردانيديم بعضي از آنها را به صورت بوزينگان و خوكان.)
و فقها نيز در كتب فقيهه حيوانات مسوخ را عنوان نمودهاند مقصود از اين مسخ چيست؟ و آيا به قول مسوخيه ارتباطي دارد؟
گوئيم اين آيات و اخبار هيچ مربوط با اين قول نيست، زيرا اينها دلالت دارد بر اينكه افرادي از بشر بعذاب الهي بصورت بوزينگان در آمد – يعني – صورت در مقام عذاب بوده و آنها هم سه روز بيشتر در دنيا نماندند و هلاك شدند و توليد و تناسل در آنها نبوده، و بعبارت واضحتر صورت باطني آنها كه بايد در قيامت ظاهر شود در همين دنيا ظاهر شد با اينكه معلوم بود كيانند،چنانچه گذشت و بيايد.
و اينكه فقهاء از اين حيوانات بمسوخ تعبير نموده از جهت شباهت بآنهاست نه اينكه اينها حقيقه مسخ شده و يا از نژاد آنهائي باشند كه بصورت بوزينه مسخ شدند.
بلكه در اخبار دارد كه در قيامت بسياري از افراد بشر كه سيرت و ملكات آنها سيرت سبعي و بهيمي و گزندگي است بصورت اين نوع حيوانات محشور ميشوند، زيرا روز قيامت يوم تبلي السرائر و روز آشكار شدن ضمائر است و بسا اولياء حق اين قبيل اشخاص را بصورت باطني آنها در همين دنيا مي بينند چنانكه در معجزات ائمه عليهم السلام مخصوصاً در خبر ابي بصير و ارائه حضرت صادق عليه السلام صورت باطني جاجيان را بوي، اين مطلب وارد شده است، اينك وارد مباحث معاد ميشويم و آن مشتمل بر چهارده مبحث است:
نتیجه
همانطور که در پی اثبات آن نسخه شتیع یکی از ضروریات اسلام که در قرآن مجید با صراحت آمده و طی متن به آنها اشاره گشت معاد و آنهم با کیفیت جسمانی است.
@ نمایه تحقیق
قرآن کریم
نهج البلاغه
خدا و معاد - رضا استادی - انتشارات تبلیغات اسلامی 1370
باب حادی عشر - علامه حلی - دفتر نوید اسلام 1384
اسرار الحکم - ملا هادی سبزواری - مطبوعات دینی 1383
معاد - محسن قرائتی - موسسه در راه حق 1368
مجموعه آثار شهید مطهری ج 3 - انتشارات صدرا
معاد یا آخرین سیر تکاملی انسان - غلامرضا سلطانی - انتشارات اسلامی 1376
معاد در قرآن - آیت الله مظاهری
معاد شناسی ج6 علامه طهرانی - انتشارات علامه طباطبائی 1376
معاد و عدل - آیت الله علم الهدی - موسسه افتخاریان
شرح کشف المراد - علی محمدی - دارالفکر 1370
بحث شریف معاد - سید ابوالحسن قزوینی
توضیح المراد - سید هاشم حسینی طهرانی
حق الیقین - سید عبدالله شبر - دارالاضوا 1404 هجری
پژوهش در معارف امامیه - مسجد جامعی - وزارت فرهنگ 1380
میزان الحکمه ج7 - محمدی ری شهری
کلم الطیب - سید عبدالحسین طیب - بنیاد فرهنگ اسلامی 1352
فرهنگ علوم فلسفی و کلامی - دکتر سجادی
برهان قاطع پیرامون قیامت - علی اکبر سیفی - انتشارات تبلیغات اسلامی 1371
معاد - آیت الله دستغیب - انتشارات اسلامی زمستان 74
سرای دیگر - آیت الله دستغیب - انتشارات اسلامی 1374
معاد از دیدگاه حکیم زنوزی - غلامحسین ابراهیمی - انتشارات حکمت 1382
معاد انسان و جهان - آیت الله سبحانی - مکتب اسلام 1373
معاد و جهان پس از مرگ - آیت الله مکارم
لسان العرب - ابن منظور
میزان المطالب - جواد آقا تهرانی - موسسه در راه حق 1374
به سوی جهان ابدی - زین العابدین قربانی - کتابفروشی طباطبائی
معاد یا آخرین سیر بشر- مجتهد امین - انتشارات اقبال 1336
المیزان فی التفسیر القرآن - علامه طباطبائی - بنیاد علمی و فکری علامه
مجمع البیان فی التفسیر القرآن - مرحوم طبرسی - وزارت فرهنگ
الاحتجاج - مرحوم طبرسی
مجمعالبحرین - محمود عادل - دفتر نشر فرهنگ اسلامی 1367
برگزیده تفسیر نمونه - آیتالله مکارم شیرازی - دار الکتب اسلامیه
بدایه المعارف - محمد رضا مظفر - نشر اسلامی 1425 هجری